در
روزنامههای حکومتی پنجشنبه پنجم اسفندماه، بیشترین عنوانها به یک بحران
داخلی و یک بحران خارجی رژیم اختصاص یافته است. یعنی جنگ باندها بر سر طرح
سانسور اینترنت و بنبست مذاکرات. حول این دو موضوع دعواهای باندی هم شکل
گرفته و به تبع آنها بحث بر سر سایر بحرانها از جمله بودجه و بحرانهای
اقتصادی اجتماعی هم حول همینها تنیده شده است.
سرگردنه کشتی نگیرید!
هم در
بررسی مطالب اقتصادی – اجتماعی و هم در مطالب مربوط به بحرانهای درونی رژیم
از جمله موضوع سانسور اینترنت روزنامههای هر دو باند حاکم برای قانع کردن
طرف مقابل به فضای انفجاری جامعه اشاره کرده و به یک دیگر هشدار دادهاند.
«طرح صیانت براندازنه است؛ بس کنید» عنوان اظهارات جعفرزادهایمن
آبادی عضو قبلی مجلس ارتجاع از باند علی لاریجانی است که از جمله گفته
است: «مهمترین پیامـــد این طـــرح افزایش نارضایتیهای اجتماعــــی و
سیاسی است. چرا نمایندگان در حالیکه به پیامدهای چنین تصمیماتی آگاهی
دارند این اقدامات را انجام میدهند؟ آیا واقعاً مشکلات امروز کشور فضای
مجـازی است؟ اگر بـه پلهای عابر پیاده دقت کنید بهتازگی نیروهای انتظامی
در کنار این پلها ایستادهاند. آیا این موضوعات دغدغه نمایندگان نیست؟».
آرمان
در مطلب دیگری به قلم زیدآبادی از باند مغلوب در مورد موضوع طرح صیانت که
برخی آنرا حاصل یکدست شدن حاکمیت دانسته و از مردم طلبکاری کردهاند که چرا
نمایش انتخابات را بایکوت کردهاند، ادعای باند مغلوب را رد کرده و ضمن
اشاره به فضای انفجاری جامعه و نقش اعتراضات و قیامها نوشته است: «نیروی
حاکم یا به سمت اصلاح میرود و یا نمیرود! اینکه برود یا نرود به صدها
عامل وابسته است که در رأس آنها نوع مطالبهگری اقشار مختلف مردم قرار
دارد. انتظار میرود که تمام دستاندرکاران جامعه ما این مقطع بغرنج تاریخی
کشور را دریابند. دریافت این وضعیت اما نیازمند دیدنِ تمامی قد و قامت و
هیکل فیل در روشنایی روز است، حال آن که هر یک از ما، فقط به جزیی از این
فیل خشمگین آن هم در تاریکی دست میساییم. خدا خودش به خیر بگذراند».
هشدار باند
خامنهای به محفلهای متخاصم در درون خودش، نسبت به شرایط انفجاری با
ایماء و اشاره است. پاسدار شریعتمداری در مطلبی با عنوان «کفشهای او را جفت کن» به آخوند رسایی و خبرگزاری نیروی تروریستی قدس
که با یکدیگر سرشاخ شدهاند هشدار داده «میان رسایی خبرگزاری تسنیم
اختلافنظری پیش آمده و متأسفانه کار به تقابل نوشتاری کشیده شده است، سر
گردنه که کشتی نمیگیرند!».
«پایان مبهم» «بنبست» و «موقعیت آفساید» نظام در مذاکرات
روزنامههای
باند ولیفقیه در یککلام فضای بنبست مذاکرات و چشمانداز مبهم آنرا
دادهاند با قید اینکه میز مذکرات فرابرجامی یعنی جامهای زهر متعدد جلوی
نظام گشوده است.
رسالت
بهنقل از صدرالحسینی تحلیل گر این باند نوشته است: «هنوز هیچ توافقی
انجامنشده است، نه توافق حداکثری و نه توافق حداقلی. در واقع آمریکاییها
دبه کردند و زیر موارد زدند و با تغییر حرفها و مواضع خودشان شرایطی را
پدید آوردهاند که امروز نمیتوانیم به ضرس قاطع بگوییم چه زمانی مذاکرات
به اتمام خواهد رسید».
«بازی آمریکا در موقعیت آفساید» عنوان مطلبی در روزنامه ایران
ارگان دولت رئیسی است که نوشته: «آمریکا تلاش دارد با بازی حتی در موقعیت
آفساید هم که شده منافع ایران از توافق احتمالی را کاهش داده و از اجرای
کامل تعهدات خود طفره رود».
جوان وابسته به سپاه پاسداران
اظهارات ناامیدانه امیر عبداللهیان را انعکاس داده که با بیان معکوس از
امتیاز ندادن به رژیم آه و ناله کرده و گفته است: « «اندک مسائل باقی مانده
حساس و مهمی» که «خط قرمز» اند، اگر در این مسائل، طرف مقابل از خود
انعطاف و ابتکار به خرج ندهد، بدون تردید مسئول شکست احتمالی مذاکرات خواهد
بود».
سلام لطفا- توییتر . و.. ارتباط مستقیم #سیمای_آزادی تلویزیون ملی #ایران اخبار فالو کنید https://twitter.com/ertebatm2013 یوتوبhttps://www.youtube.com/user/ertebatm https://www.facebook.com/Ertebat-Mostaghim-1052371034793113/ https://telegram.me/Ertebat_M وبلاگhttps://ertebatmostaghim.blogspot.com/ #FreeIran
لوش و لجن ریختن بر سر انقلاب ضدسلطنتی و پابوسی شاه و چکمههای خونین رضا شاه
در این شرایط مشخص قبل از هر چیز در خدمت بقا و دوام شیخ ستمکار و طنابهای دار است
با خیانتها و جنایتهای خامنهای و خمینی در ۴۳سال «سلطنت مطلقهٔ فقیه»
نمیتوان بر خیانتها و جنایتهای شاه و پدرش در ۵۷سال «سلطنت مطلقهٔ شاهنشاهی» سرپوش گذاشت
مجاهدین و چریکهای فدایی هنوز هم آثار شکنجههای شاه را بر بدن دارند
از
آغاز گفتهایم که ولیعهد واقعی شاه به واقع خمینی بود چرا که شاه بعد از
کودتای ارتجاعی استعماری ۲۸مرداد ۱۳۳۲ علیه مصدق و سرکوب تمام احزاب سیاسی
که سرانجام به «حزب فقط رستاخیز» راه برد
جز برای خمینی و ارتجاع آخوندی راهی باز نگذاشت
بقایای شاه و ایادی شیخ میخواهند برای سد بستن در برابر قیام خلق
جوانان و مردم ما را «سه، سه بار به ۹بار» از هر چه انقلاب و سرنگونی است نادم و پشیمان کنند
سیاست «نه شاه، نه شیخ» میراث و ادامه تکامل تاریخی راهبرد مصدقی موازنهٔ منفی است
این تنها سیاست دمکراتیک و ملی و میهنی و انقلابی در شرایط تاریخی کنونی است
هر چیز غیر از این همدستی با ارتجاع غالب آخوندی یا بازگشت به ارتجاع مغلوب سلطنتی است
خامنهای و دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی و تبلیغاتی رژیم ولایت فقیه و اذنابش دجالانه مدعی هستند
که رژیم آلترناتیوی ندارد و باید به همین که هست بسنده کرد و با آن کنار آمد
این یک دروغ ضدتاریخی است و فرزندان ایران از هیچکس نمیپذیرند
در سالگرد انقلاب ضدسلطنتی ما میگوییم باید این رژیم را سرنگون کرد و بند از بندش گسست
سلام لطفا- توییتر . و.. ارتباط مستقیم #سیمای_آزادی تلویزیون ملی #ایران اخبار فالو کنید https://twitter.com/ertebatm2013 یوتوبhttps://www.youtube.com/user/ertebatm https://www.facebook.com/Ertebat-Mostaghim-1052371034793113/ https://telegram.me/Ertebat_M وبلاگhttps://ertebatmostaghim.blogspot.com/ #FreeIranمسئولیـت و مأموریت شـورشگـران برای آزادی همین است
بهمناسبت سالگرد انقلاب ضدسلطنتی مردم ایران – ۲۲بهمن ۱۳۷۹
شاه میگفت که سایه خداست و سلطنت موهبتی است الهی
که در ابنای ذکور او نسل بعد از نسل جریان پیدا میکند
شیخ هم روی دست شاه بلند شده و میگوید
ولایت و سلطنت مطلقه از آن اوست
ولی خداست، خلیفهٔ پیغمبر و نایب امام زمان است
مسعود رجوی ـ ۲۲بهمن۱۳۷۹
مسعود رجوی - ۲۲بهمن سال۷۹:
بعد از انقلابی که دیکتاتوری
دستنشانده سلطنتی را سرنگون کرد ایران حالا بهوضوح در یک موقعیت انقلابی
است یک انقلاب نوین که پایان استبداد مذهبی را پیش رو دارد. آن بار شاه که
عرصه را تنگ دید، ادامه مأموریت تاریخی خودش را به شیخ سپرد و رفت تا
خرابکاریها و جنایتهای نکرده او را هم تکمیل بکنه حالا بعد از شاه نوبت
رفتن شیخ فرا رسیده، در یکطرف دیکتاتوری مفلوک ولایت فقیه به حضیض
درماندگی و ضعف و تشتت درونی دچار شده و جز با تشدید دم افزون سرکوب و
اعدام که در همین ماه گذشته ۷۰درصد نسبت به مدت مشابه در سال قبل افزایش
پیدا کرده قادر به ادامه حیات نیست، در طرف دیگه، مردم به جان آمده از
بیداد آخوندها، بسا بیشتر از رژیم شاه از رژیم آخوندی منزجرند، و با
قیامهای مستمر خودشون با قیامهای خود انگیخته و همینطور با مقاومت درخشان و
سازمانیافته به چیزی کمتر از سقوط تام و تمام این رژیم و به چیزی کمتر از
جایگزین دمکراتیک یعنی استقرار آزادی و حاکمیت مردم راضی نمیشوند. اصل
دعوا بر سر آزادی است و حاکمیت مردم.
همان چیزی که شهیدان انقلاب ضدسلطنتی
مشترکاً بهخاطرش بر چوبههای دار و تیرباران بوسه زدند، همان چیزی که مردم
ایران از زن و مرد و پیر و جوان مشترکاً بهخاطرش به میدان آمدند و با
گذار از سرفصلهای خونین مثل قیام تبریز مثل ۱۷شهریور و روزهای تعیینکننده
۲۱ و ۲۲بهمن، سرانجام رژیم ستمشاهی را سرنگون کردند، همان چیزی که شیخ و
شاه هرگز با آن سر سازگاری نداشته و ندارند، آخه شیخ و شاه از بابت ارتجاع و
واپسگرایی از بابت مردم ستیزی و آزادی کشی دو قلو و همزاد همدیگرهستند،
شاه میگفت که سایه خداست و سلطنت موهبتی است الهی که در ابناء ذکور او نسل
بعد از نسل جریان پیدا میکنه، و بعد از آن هم پسرش ولیعهد و ولایت عهد
است، شیخ اما روی دست شاه بلند شده و میگوید که ولایت و سلطنت مطلقه از آن
اوست، ولی خداست، خلیفه پیغمبر و نائب امام زمان هست، اگر هم بپرسید خلیفه
و نایب برای چی؟ خمینی همانطوری که در بهمن سال۶۳ تأکید کرد، میگوید که
خلیفه میخواهیم که دست ببرد، حد بزند، رجم کند، یعنی سنگسار. قبل از آن هم
خمینی در مبحث ولایت فقیه و حکومت اسلامی در کتاب خودش میگفت که ولایت
فقیه مثل جعل قیم برای اطفال است، قیم ملت با قیم صغار از لحاظ وظیفه و
موقعیت هیچ فرقی ندارد (از پیام برادر مجاهد مسعود رجوی – ۲۲بهمن ۱۳۷۹).
سلام لطفا- توییتر . و.. ارتباط مستقیم #سیمای_آزادی تلویزیون ملی #ایران اخبار فالو کنید https://twitter.com/ertebatm2013 یوتوبhttps://www.youtube.com/user/ertebatm https://www.facebook.com/Ertebat-Mostaghim-1052371034793113/ https://telegram.me/Ertebat_M وبلاگhttps://ertebatmostaghim.blogspot.com/ #FreeIran
محمدعلی توحیدی ـ نه شاه، نه شیخ ـ درود بر رجوی سرچشمه مجاهدین سرموضع ـ ۷بهمن۱۴۰۰
نورافشانی سرفصلهایی که رهبری و راهگشایی مبارزاتی مسعود رجوی را در
سپهر سیاسی ایران معاصر درخشان میکند، سبب میشود که تفکیک و توصیف رنگهای
متمایز این یا آن عمل راهگشا یا تئوری راهنمای او مشکل شود. با این حال،
تلاش میکنم چند نکته متمایز را در دست نوشته های منتشر ناشده از نخستین دادگاه علنی مجاهدین در بیدادگاه نظامی شاه، که پنجشنبه شب۳۰دی۱۴۰۰ از سیمای آزادی پخش شد، توضیح دهم.
۱- در این دستنوشتهها قلب و قلم پدری دردمند، بیآنکه بخواهد،
نگارنده ارزشهای ستایشانگیزی از رهبری مسعود است که لاجرم بر وجدان هر
ایرانی میهندوست و آزاده، تأثیری تکاندهنده و سمتدهنده دارد. بههمین
دلیل، خامنهای و اطلاعات و سپاهش و مزدوران نفوذی و تشنه بهخون و خائنان و
خودفروختگانی- که مأموریت و موجودیتشان ایراد خدشه در رهبری مسعود رجوی
است – با این سند بار دیگر مات و منکوب میشوند، چون رشتههای ناسزاهای
چندین و چند سالهشان را پنبه میکند.
۲- نخستین اثرگذاری ماجرای بین مسعود و تیمساران شاهنشاهی در هنگامه آن
رویارویی نابرابر را باید روی خود پدر دید. او، هم نگارنده مضطرب تصویرها و
هم جدیترین خواننده و مخاطب آنهاست. او برای نوشتن گزارش از طرف سازمان
مجاهدین بهآنجانرفته. برای تأیید و توجیه راهی که پسر در پیش گرفته قلم
برنداشته، بلکه قبل از هر چیز میخواهد پسر را از مخمصهیی که جانش را
تهدید میکند نجات دهد. بنابراین در ابتدا با آنچه پسر میکند ۱۸۰درجه
زاویه دارد. اما در کشاکش بین پسر و قدرت جبار زمانه بهنحوی شگفتانگیز
شریک راه پرخطر فرزند میشود. رشتههای عاطفه و آگاهی مردی ۷۲ساله در
کورهیی گدازان که پسرش در آن میدمد، درهم میپیچد. ترس و اضطرابش بهغرور
و افتخار میگراید و این تحول شگفت با جوهری از تأیید و آفرین از قلمش
جاری میشود.
۳-نگاره کوتاه از کشاکش بر سر سلاح پرونده ملایری، بهقول سناریو
نویسها، سکانسی بسیار عجیب است. در میان بهت و حیرت همه، بهخصوص پدر،
مسعود بههر دری میزند تا هدفش را پیش ببرد. او که حاضر نیست کلمهیی را
بدون نیش و کنایه بهجلادان بگوید، اول اجازه میگیرد تا حرف بزند. وقتی رد
میشود. لجوجانه برمیخیزد و آن قدر اصرار میکند که رئیس بیدادگاه سلاح
را بهپرونده او منتقل میکند. آه از نهاد پدر برمیخیزد و دندان بسته بر
جگر خسته، با سؤال و اعتراضی مهربانانه نزد مسعود میرود شاید نصیحتش کارگر
افتد و ورق برگردد. اما در مقابل منطق پسر که آقاجان همین که شد خوب بود،
بهاقناع وجدانی میرسد و چند کلامی که در آخر این نگاره مینویسد بهراستی
حیرتآور است. چنین بود که من درک جدیدی از سرچشمه مجاهدین «سرموضع» پیدا
کردم. سربهدارانی که خود مشتاقانه چارپایه را از زیر پایشان کنار میزنند.
همچنین از پرچمی که ۳۶سال است خواهر مریم بهاهتزاز در آورده است، فهمی
عمیقتر پیدا کردم.
۴-در نکات بالا، منظورم توصیف و ارجگذاری بهپدر نیست. ارج و اجرش با
خدا که او را پس از تحمل داغها و فراقها و فشارها در دو دیکتاتوری شاه و
شیخ بهجوار رحمتش فراخوانده تا در کنار دختر دلبندش منیره رجوی و پسر
ارشدش دکتر کاظم رجوی آرام بگیرد. منظور ستودن مسعود هم نیست. میخواهم
بگویم که آن چه بر قلم پدر از دیالوگهای مسعود جاری میشود و تأثیر و تأثر
آن، چیزی بیش از شجاعت یا فداکاری است. اسمش طلوع ستاره یک رهبری سیاسی در
تکامل مبارزه ملی و انقلابی جامعه ما و تحقق آرزوی مصدق است که پایان
دیکتاتوری فاسد حاکم پس از ۲۸مرداد را رقم میزند. مسعود در اینجا، فرزند
تاریخی مصدق است. شگفت اینکه پدر هم بر مبنای ارادتش بهپیشوای نهضت ملی
آن را میپذیرد و قیمت آن را که جان فرزند است در طبق اخلاص مینهد.
۵- نکته مهمتر، آن رهبری سیاسی است که در دیالوگهای بیدادگاه ماهرانه
نقشآفرینی میکند. مخصوصاً آن جا که در پاسخ بهسؤال دژخیمان که شما از
نظام حاکم چه بدی دیدهاید؟ بهجوابی کلاسیک که بله «ستم نظام هیچکس را
بینصیب نگذاشته» بسنده نمیکند، بلکه میگوید: «من نه… پدر من بههر سختی و
جانکندنی بود ماها را بزرگ کرد… ولی هموطنان دیگرم که در زیر شکنجه، فقر و
مسکنت و بدبختی و فلاکت و ادبار دست و پا میزنند و جان میدهند چهکار
کنند؟».
سپس در کلماتی ساده راجع بهزندگی مردم جنوب شهر در حاکمیت آریامهری
صحبت میکند، صلابتش بیدادگاه ستمشاهی را بهلرزه درمیآورد، حضار را
منقلب و هیأت قضات فرمایشی را پریشان میکند.
۶- ناگفته نماند که شجاعت و از جان گذشتگی که در دفاعیات اعضای مرکزیت
موج میزند بر مبنای آگاهی و رهبری سیاسی آرمانی، بخشی تعیینکننده از
ماجراست. در همین روایت پدر از صحنه دادگاه، مسعود بارها بهجلادان دستور
میدهد که حکم اعدام ما را صادر کنید. اینها ستونهای شورش سازمانیافته و
آتش تهیه قیامی است که سرانجام دیکتاتور را بهزیر میکشد. اما فرق است بین
یک خطابه تنظیم شده با یک جنگ سیاسی خلاق در دیالوگ زنده سیاسی که میز
دشمن را درهم میریزد و منطق حاکمیت را درهم میشکند. بیشترین نیروی خودی
در جامعه را با هر ظرفیتی جذب میکند. در آتش و حرکتی ماهرانه از شکار
لحظات خطای دشمن، فرصت میسازد تا او را شقه و بحرانزده و منفرد بهلبه
پرتگاه بکشاند.
۷-چنین است که آن چه بین مسعود رجوی و تیمساران بیدادگاه شاهنشاهی رد و
بدل میشود، بهروشنترین و قانع کنندهترین صورت، چندین نسل از فرزندان
وطن را – از نسل پدرش تا جوانانی که از خارج و داخل کشور در همین دی
ماه۱۴۰۰در برنامه همیاری ضمن تاختن بهشیخ، با منتهای آگاهی با شاه هم
مرزبندی میکردند- تحت تأثیر قرار میدهد. آنها را صاحب هویت مبارزاتی در
برابر دو دیکتاتوری میکند و از آنها نیروی رزمنده رهاییبخش میسازد.
۸- در شرایطی که رژیم پلاسیده ولایت، بهعنوان بخشی از ترفندهای
مأیوسانه خود بهنبش قبر رضاخان قلدر و انداختن چند شعار روحت شاد وسط
امواج قیام رو میآورد یا مأمور اطلاعات را سراغ آن معلم معترض میفرستد تا
با نوه او تماس بگیرد و یا هم پیه تمامسوز شدن سفلگان ماسکدار و مأموران
نفوذی و خودفروخته را بهتن میمالد و آنها را بهدرود فرستادن بهمحمدرضا
شاه وادار میکند، سطح آگاهی و کیفیت مرزبندی با شیخ و شاه در برنامه
همیاری شگفتآور بود.
۱۰- اینجاست که باید گفت دستنوشته از دل برخاسته زندهیاد حسین رجوی،
سندی ماندگار از نقش رهبریکننده مسعود در تئوریزه کردن و راه گشودن برای
انقلاب مردم ایران علیه دیکتاتوری شاهی است. چقدر از این سندها را، خمینی
سارق انقلاب مردم ایران از نظرها پنهان کرده؟ نمیدانم. اما این را
میتوانم بگویم که چهل و چند سال لجنپراکنی و شیطانسازی و قتلعام برای
از میان برداشتن این رهبری شکستخورده است. بهنظر میرسد که حکم تاریخ
برای آینده ایران، بهپشتوانه خون و خرد سرخ چند نسل از رشیدترین فرزندان
میهن، چنین صادر شده باشد: نه شاه، نه شیخ -درود بر رجوی!سلام لطفا- توییتر . و.. ارتباط مستقیم #سیمای_آزادی تلویزیون ملی #ایران اخبار فالو کنید https://twitter.com/ertebatm2013 یوتوبhttps://www.youtube.com/user/ertebatm https://www.facebook.com/Ertebat-Mostaghim-1052371034793113/ https://telegram.me/Ertebat_M وبلاگhttps://ertebatmostaghim.blogspot.com/ #FreeIran
زورم مياد این جور افراد بیان بهمجاهدين درس اخلاق
بدن
بعد روي نشريه با خطي خوش نوشت:
«بهنور چشم مردم ايران، مسعود رجوي» امضا كرد و
داد دستم
خبر را همان روز شنيدم. كوتاه و تكاندهنده بود
و مثل خيلي از مرگها دوست نداشتم باورش كنم. دكتر ساعدي هم رفت. و امروز، بعداز
14سال، وقتي به دومآذر نزديك ميشويم باز هم همان احساسي را دارم كه در آن شنبه
سرد 2 آذر64 داشتم.
طي اين ساليان هروقت فرصتي ميكردم چندساعتي را
ازجايي ميزدم و به پرلاشز ميرفتم و به فاتحهيي ميهمانش ميكردم. بعد، از اين و
آن ميگريختم، تا با او خلوتي داشته باشم. گاهي قدمزنان بر سنگريزهها و گاه چنددقيقهيي
نشسته بر سنگ گوري. درست در يكي از همين لحظات صدايش را ميشنيدم :«وقت داري
بيايي اينجا؟» هيچوقت نميتوانستم دربرابر اين سؤال مقاومت كنم. هميشه كمي مِنّومِنّ ميكردم و بعد باسر ميدويدم.
......
در برخورد با دكتر آدم بلافاصله متوجه ميشد كه با يك
«نويسنده» طرف است و نه يك بسازبفروش كه قلم و كاغذ را نردبان نام و تجارت خود
كرده است و چه درهٌ هولناكي اين دوموجود همنام و اغلب مشتبهساز، را از يكديگر
جدا ميكند. اينيكي، در اينسو، بر قلهيي تكيه زده و با وجود همهٌ رنجها و
تنهاييها، گردنفراز و هشيار، كار خود را ميكند و ديگري، آنسو، چرتكه مياندازد
كه شعر و قصه و نوشتهاش را در كدام حساب واريز كند كه نام و تجارت روزش بهتر
بگيرد. خودش استاد تمثيل بود و ميگفت مثل نويسنده، مثل آن طرلان افسانهيي اسطورههاي
آذربايجان است كه با چشمي تيزبين در تهچاه تنهايي خود مينشيند و شكارش بلندترين
پرندگان آسمان است و او مصداق كامل طرلان همولايتيهايش بود. نهتنها در زمان شاه
كه در زمان خميني و بهويژه در دوران تبعيد و سالهاي غربت. وقتي پاي صحبتش مينشستي
اين را بهتر ميفهميدي. بهخصوص آن ساعتهايي كه «كوك»بود و زبان باز ميكرد و از
خاطراتش ميگفت: «يكبار ساواك دستگيرم كرده بود. يك روز سربازي كه شلاقم ميزد
دلش برايم سوخت و يواشكي بيخ گوشم گفت: "چكار كردهاي كه دستگيرت كردهاند؟
كتابهاي صمد بهرنگي را خواندهاي يا دكتر ساعدي را؟" من هم جواب دادم جرمم
اين است كه كتابهاي دكتر ساعدي را نوشتهام»و بارديگر از تفنگ بهدست گرفتنش در 22بهمن57 ميگفت كه در نيروهوايي چندخشاب
رگبار زده است.
…...
اما در تمام خاطراتي كه تعريف ميكرد يك خط مشترك و
رشتهٌ ناگسستني ديده ميشد. «نبايد تسليم شد، بايد جنگيد». دكتر در انتخابش ترديد
نداشت. او تا آخر روي همين انتخاب ايستاد و حالا ما ميتوانيم با افتخار بگوييم
ساعدي نويسندهيي بود كه با مرزبندي قاطع با آخوندها و اعتقاد كامل بهمبارزهٌ
مسلحانه عليه آنان و سرنگوني تام و تمام رژيمشان آخرين نفسش را در غربت كشيد. بهنظر
من شاهكار زندگي او هم همين بود. او فشار و سختي را نهتنها از دشمن، كه تكليفش
مشخص است، تحمل كرد كه بسياري طعنهها و تهمتها و حتي كارشكنيها و سانسورها را از
طرف مدعيان دوستي و همكاري بهجان خريد. بامبولهاي ناجوانمردانهيي كه درمورد
آخرين نمايشنامهاش، كه قرار بود روي صحنه برود و بهخاطر همين كارشكنيها نرفت،
يكي از آنهاست. ميگفت: «اين دفعه ديگر تا آخر ايستادهام و يك كلمهاش را عوض نميكنم.
بله، من ضدجنگ هستم. در نمايشنامهام شعار صلح دادهام. حالا ميگويند بيا اين را
عوض كن! چون به نفع مجاهدين است. خوب بشود. براي اينكه بهنفع مجاهدين نشود من
بيايم جنگ آخوندها را تأييد كنم؟ خوب شما هم شعار صلح بدهيد تا به نفع شما بشود».
دكتر از خاطرات و زندگيش برايم بسيار ميگفت. اما اگر
همهٌ آنها را در يك كفه بگذارم، رنجهاي دوسهسال آخر عمرش سنگيني ميكند و زرينترين
برگ زندگي او در اين ايام نوشته شده است.
خودش ميگفت:
«وقتي به پاريس رسيدم…» و اغلب ديگر ادامه نميداد. هميشه ميگفت: «بگذريم!» اين
آخريها قلقش دستم آمده بود. سكوت ميكردم و ميگذشتم. سيگار بعديش را كه روشن ميكرد
ميپرسيدم: «يعني هيچكس؟». و او نوك ميزد كه: «شرط اولشان اين بود كه بروم توي
دارودستهشان و عليه شما بنويسم. من هم اينكاره نبودم. شبها ميرفتم توي
"گغ" (ايستگاه قطار) ميخوابيدم». و بازهم ادامه نميداد. آموخته بودم
اينجور مواقع اصلاً حرفي نزنم. ميرفت كنار پنجره ميايستاد. يادش ميرفت سيگار
تمامشدهاش را بتكاند. آنقدر بهآسمان خيره ميشد كه خاكستر سيگارش ميافتاد كف
اتاق. بعد، گاهي، آهي ميكشيد و بحث را عوض ميكرد
.........
يكبار قبلاز تظاهرات 19بهمن63 گفت :«اگه عشق شما جوونا
نبود تا حالا صدتا كفن پوسونده بودم».و
چندروز بعد با وجود بيماري شديد، خودش را به تظاهركنندگان رساند و با آنها
راهپيمايي كرد. اين حركت جسورانه برايش سخت گران تمام شد. هجوم كتبي و شفاهي
حضراتي كه از فرط بريدگي به دريدگي افتاده بودند، نثارش شد. يكي از آنها روي دست
همه بلند شد. مقالهيي نوشت و هرچه از دهانش درآمد بهمبارزه و مجاهدين و دكتر
گفت. تحمل خواندن آنهمه عقدهگشايي چركين بهراستي سخت بود. شبي تا صبح كار كرده
و تازه خوابيده بودم كه دكتر زنگ زد. از فرط برافروختگي صدايش را نتوانستم تشخيص
بدهم. همانجا زد زير گريه و گفت: «وقت داري بيايي اينجا؟» فهميدم حال و وضعش طور
ديگري است. بلند شدم و خودم را رساندم. در را بدري خانم باز كرد. با چشمان سرخشده
و نگران نگاهم كرد و همان دمدر گوشي را داد دستم. از ديروز كه دكتر مقاله را
خوانده تعادلش را از دست داده است. يكيدوبار خون استفراغ كرده و همهاش راه ميرود
و سيگار ميكشد. تمام شب يكلحظه هم پلك روي پلك نگذاشته است. تمام بدنش كهير زده.
بدريخانم صبور و نگران از من ميخواست كاري كنم«والا از دست ميرود». رفتم داخل. با تلخي جواب سلامم را داد و رفت در
آشپزخانه ..... نوكي زدم كه: «ميهمان دعوت ميكني و بعد خودت ميگذاري ميروي؟» ميدانستم
چقدر روي اين مسأله حساس است. ترفندم گرفت. بيرون آمد و بياختيار زد زيرگريه.
نشست روي زمين و زانوهايم را گرفت. «مقالهرو خوندهاي؟» «خوب؟» «ديدي چي
نوشته؟» نميتوانست ادامه بدهد. اشك ميريخت و با پنجههاي بيجانش زانوهايم را
فشار ميداد. بدجايي گير كرده بودم. چارهيي نداشتم. با اخم و تخم، براي اولينبار،
سرش داد كشيدم: «چهخبرته؟ خوب بهجهنم كه گفته. بذار بدتر از اون بگن». برخلاف
انتظارم آرام شد. اما من ديگر ترمز برانده بودم: «حالا تو بايد خودتو به كشتن بدي
كه اين اونو گفت و اون اينو؟ اصلا بيخود كردي اونو خوندي مگه دكتر قدغن نكرده؟
چرا خوندي؟» سرش را مثل يكبچه روي زانوهايم گذاشت. زانوهايم از اشك خيس شد. بعد
كه سر بلند كرد گفت: «ميدوني؟ من از چيزهايي كه دربارهٌ خودم نوشته بود ناراحت
نشدم. از اونايي كه براي مسعود نوشته دلم گرفت». اينبار من بودم كه نميتوانستم
جلو اشكهايم را بگيرم و او ادامه داد: «بذار يك چيزي رو رك بگم. من نه بهخدا
معتقدم، نه دين دارم،. اما زورم مياد كسي كه خودش… (موردش را گفت كه فعلاً از
نوشتنش ميگذرم) بياد به مجاهدين درس اخلاق بده». دربرابر اينهمه بزرگواري دكتر
بهراستي نميدانستم چه بگويم. يادم آمد كه مسعود چقدر سفارش سلامتي او را ميكرد.
يادم آمد چند بار دكتر صالح(رجوي) را فرستاد براي معاينهٌاو و دكتر صالح چقدر پيگير وضعيت بيماري او
بود. دندان بر جگر فشردم و پرسيدم: «حالا ميخواي چكار كني؟ ميخواي جوابشو بدي؟».
مثل ترقه ازجا پريد: «من؟ جوابشو بدم؟ نخير! من از اوناش نيستم». بعد از يكيدودقيقهيي
سكوت دوباره ازجا پريد: «تو هم حق نداري چيزي بنويسيها!» گفتم:«نهبابا كي
حوصله داره» و دكتر ادامه داد: «ببين نكنه اين مقالهرو بدي مسعود بخوونه! اونطفلي
نشسته اونجا هزارتا كار داره، اينجور چيزهارو اگه بخوونه حواسش پرت ميشه». بازهم
دكتر از من جلو افتاده بود. ميخواستم دست و صورتش را غرق بوسه كنم. تا خواستم
چيزي بگويم بلند شد رفت از ميان كتابهايش يكنسخه نشريهٌ «سانسورشيپ» را درآورد
و برگشت. شمارهيي بود كه در آن مصاحبهيي از خودش چاپ شده بود. نگاهي به عكس خودش
كرد و گفت: «من دارم دوتا چشممرو از دست ميدم، يواشيواش دارم كور ميشم. مهم
نيست. رودكي و هومر هم كور بودند، ولي يكيديگه بايد چشم داشته باشه. مردم ايران
بايد چشم داشته باشند». بعد روي نشريه با خطي خوش نوشت: «بهنور چشم مردم ايران،
مسعود رجوي» امضا كرد و داد دستم. وقتي آن را بهمسعود رساندم، او يكدست شمعداني
و يكقلم نفيس داد و سفارش كرد بهدكتر برسانم. از مسعود پرسيدم شمعداني چهربطي
بهقلم دارد؟ گفت برو از خود دكتر بپرس. هديه را كه بهدكتر ميدادم قضيه را بهش
گفتم و سؤالم را تكرار كردم. سرخسرخ شد. با نجابت نگاهم كرد و گفت: «مسعود ميگه
اين شمعها رو روشن كن و با اين قلم هرچه ميتوني بنويس».
....
من سالها بعد تمثيلي از شيخ شهابالدين سهروردي
خواندم كه با يك تفاوت بيشتر به امثال دكتر ميخورد. از شيخ سهروردي نقل شده
هدهدي، كه به تيزبيني معروف است، درميان بومهايي، كه به كوري در روز شهرهاند، ميافتد.
هدهد شب را درميان آنها بهسر ميكند و روز، وقتي كه خورشيد ميدمد، عزم پرواز ميكند.
بومها برسرش ميريزند كه اين بدعت است و در اين تاريكي كه چشم چشم را نميبيند
كجا ميخواهي بروي؟ اصرار هدهد روزبين باعث ميشود كه بومها با منقار و چنگال بهجانش
بيفتند. «دشنام ميدادند و ميگفتند كه اي روزبين! زيرا كه روزكوري نزد ايشان هنر
بود». در تمثيل شيخ سهروردي هدهد روزبين از ترس كور شدن توسط منقار و چنگال بومها
تسليم ميشود. چشمهايش را روي هم ميگذارد و ميگويد: «من نيز به درجه شما رسيدم و
كور گشتم!». در اين وانفسا از اين روزكورهاي مصلحتي زياد هستند. اما دكتر ما، يعني
دكتر مقاومت، دكتر مبارزهٌ مسلحانه، دكتر مرزدار با شيخ و شاه اينطور نبود. او نهتنها
چشمها كه تمامي جانش را در اين راه گذاشت؛ و هيچگاه، تا نفس آخر، خورشيدي را كه
ديده بود، انكار نكرد
.سلام لطفا- توییتر . و.. ارتباط مستقیم #سیمای_آزادی تلویزیون ملی #ایران اخبار فالو کنید https://twitter.com/ertebatm2013 یوتوبhttps://www.youtube.com/user/ertebatm https://www.facebook.com/Ertebat-Mostaghim-1052371034793113/ https://telegram.me/Ertebat_M وبلاگhttps://ertebatmostaghim.blogspot.com/ #FreeIran
#ارتباط_ مستقیم به پیشواز #همیاری با سیمای آزادی #تلویزیون ملی #ایران
https://twitter.com/ertebatm2013
#FreeIranTeletho
چهره به رنگ مهتابیاش را به طرف دوربین چرخاند. مثل همیشه که برای ضبط برنامه به سمت دوربین میچرخید. اما برعکس همیشه این بار از قبل روی صحبتاش
کار نکرده بود. این بار با قلبش سخن گفت. دو جمله گفت اما یک تاریخ حرف
زد. «ما تا آخرش ایستادهایم. تا آخرش میایستیم». صبا هفتبرادران که صدا و
تصویرش همیشه مهمان خانهها بود تا از امید و پیروزی بگوید مجروح روی
برانکارد به طرف آمبولانس میرود. و این آخرین لبخندی است که دوربین از او
ثبت میکند.
برای یک ثانیه تصویر میجنگید. او
مسئولیت ثبت حماسههای اشرف را روی دوش گذاشته بود و حتی به قیمت جانش حاضر
نبود که از آن کوتاه بیاید. لبخند جایی مهمان صورت آسیه رخشانی میشد که
توانسته بود سختترین تصاویر را به ثبت بدهد. برایش حفظ فیلمها و رساندن
آن بیش از زندگی خودش ارزش داشت طوری که در لحظهیی که تیر خورد به جای هر
تلاشی برای نجات خودش تلاش کرد تا دوربیناش به دست کس دیگر برساند که
تصاویر ثبت شده حماسه اشرف را برساند. هر چند که آسیه خودش نماند اما در
فیلمهای ضبط شدهاش همیشه پرنفس زنده است.
تا پیش از اینکه دستهایش را ببندند
ایستاده و از شرف مبارزه با کلماتش دفاع میکرد. همیشه نوآوری در
برنامههایش از ویژگیهای کارهایش بود و همین دستان با تحرکشان
توجه بینندگان را به خودش جلب میکرد. برعکس همیشه اما در آخرین تصویر
نایستاده روی زمین است و دستانش بسته. چهرهاش به جانب افقی چرخیده که آمدن
روزهای خوب را نوید میدهد. افقی که او در آمدنش حتی یک لحظه هم تردید
نداشت. رحمان منانی جوان اشرفی که در ۱۰شهریور با آخرین تصویرش به همه
بینندگانی که تا پیش از این او را بهعنوان اجرا کننده برنامهها
میشناختند نشان داد که به حرفهایش و نوید آزادی تا پای جان باور و ایمان
داشت.
تصویر یاسر حاجیان کمتر مهمان خانههای ببینندگان
بوده، آخر او همیشه چشمان بینندگان بود و پشت دوربین یا در حین کارگردانی و
یا در ساختن برنامهها دست داشت. همانجا که اشک شوق به چشم هر کس آورد. او
با نگاهی ژرف نشان میداد که دشمن هر چقدر ظالم اما سست و پوسیده است.
یاسر چهرهاش را در آخرین تصویر زندگیاش با تکاپویی که در جنگ با مزدوران
داشت به بینندگان هدیه کرد تا نشان دهد که دشمن در هر شرایطی از رزمندگان
آزادی شکستخورده است.
آن دیگری اما صدای پر صلابتش همیشه از
زن دلیری نشان داشت که هر گونه نگاه غیرانسانی را به زن میسوزاند. سهیلا
ضیا دقیقترین اخبار را از پس همه دروغها و قلب واقعیتها در هر شب و ظهر
به بینندگانش هدیه میکرد. آنچه او میگفت یک خبر یا یک واقعه نبود بلکه
گزارشی از پیشرفت نبرد و جنگ آزادی بود. او لانه عنکبوتی دروغ و دغل
دیکتاتوری ولایت فقیه را در هم میریخت و از حقیقت میگفت. صدای سهیلا حتی
وقتی که در نبرد با بیماری بود نیز از گفتن حقیقت باز نایستاد. زیرا صاحب
صدا با حقیقت عهدی تا پای جان بسته بود
«امیدواریم خنده رو به لبها و شادی رو به دلهای شما عزیزان بیاوریم». در میان ظلمت مردگی و دردهای پیدرپی مسعود فرشچی هر پنجشنبه هدیهگر لبخند بود. او این هدیه را از یک جنگ چنگ در چنگ با دیکتاتوری ولایت فقیه که مردگی را میخواست حاکم کند بهدست میآورد. شادی که او به خانهها میآورد حاصل نبردی سهمگین با دیو غم و عزا بود.
سیمای آزادی یک رسانه نیست. در کدام
رسانه مجریهای آن در خط مقدم نبرد میجنگند؟ سیمای آزادی یک سرمایه ملی است
که با تار و پود و سلول سلول رنج و خون و تاریخ ایران عجین است. سیمای
آزادی گنجینهای است گرانقدر که برپا کردن برای برپا نگهداشتن شعله
آزادیخواهی ایران بوده و حفظ و استمرار نبردی است رو در روی همه بلندگوها و بوقهای کر کننده ولایت فقیه.
سیمای آزادی آئینه تمام قد تنها امید برای آزادی است و آنرا وقتی بهتر فهمیدم که کارگر شریفی در همیاری سهم لقمه نانش را هدیه کرد و از لابهلای کلمات نامفهوم برادرم بهنام که از درد کرونا نفس برای صحبت نداشت اما فریاد کلمات بریدهبریدهاش قلب همه را از جا میکند. از هدیه قلکهای کوچک و از اشکها و دعاها و تمام لحظات وصلی فهمیدم که در سراسر گلبارانهای
همیاری ایران را به هم پیوند میزند و امید آزادی را به یقین میرساند.
اینگونه است که هموطنان ما سیمای آزادی را چراغ خانه و مشعل امید توصیف
میکنند. سیمای آزادی تصویرگری گویا از شکوه مبارزه برای آزادی ایران است.
چه شرفی بالاتر از اینکه با سری بلند و افتخار در یک همت جمعی و غرور آفرین از تصویرگر خروش و قیام برای آزادی حمایت کنیم؟