۱۴۰۰ بهمن ۱۱, دوشنبه

#نه_شاه_نه_شیخ ـ درود بر #رجوی سرچشمه #مجاهدین سرموضع ـ محمدعلی توحیدی




 


 

نه شاه، نه شیخ ـ درود بر رجوی سرچشمه مجاهدین سرموضع ـ محمدعلی توحیدی

AddThis Sharing Buttons
Share to PinterestShare to TelegramShare to More

محمدعلی توحیدی ـ نه شاه، نه شیخ ـ درود بر رجوی سرچشمه مجاهدین سرموضع ـ ۷بهمن۱۴۰۰

نورافشانی سرفصلهایی که رهبری و راهگشایی مبارزاتی مسعود رجوی را در سپهر سیاسی ایران معاصر درخشان می‌کند، سبب می‌شود که تفکیک و توصیف رنگهای متمایز این یا آن عمل راهگشا یا تئوری راهنمای او مشکل شود. با این حال، تلاش می‌کنم چند نکته متمایز را در دست نوشته های منتشر ناشده از نخستین دادگاه علنی مجاهدین در بیدادگاه نظامی شاه، که پنجشنبه شب۳۰دی۱۴۰۰ از سیمای آزادی پخش شد، توضیح دهم.

۱- در این دست‌نوشته‌ها قلب و قلم پدری دردمند، بی‌آن‌که بخواهد، نگارنده ارزشهای ستایش‌انگیزی از رهبری مسعود است که لاجرم بر وجدان هر ایرانی میهن‌دوست و آزاده، تأثیری تکان‌دهنده و سمت‌دهنده دارد. به‌همین دلیل، خامنه‌ای و اطلاعات و سپاهش و مزدوران نفوذی و تشنه به‌خون و خائنان و خودفروختگانی- که مأموریت و موجودیتشان ایراد خدشه در رهبری مسعود رجوی است – با این سند بار دیگر مات و منکوب می‌شوند، چون رشته‌های ناسزاهای چندین و چند ساله‌شان را پنبه می‌کند.

۲- نخستین اثرگذاری ماجرای بین مسعود و تیمساران شاهنشاهی در هنگامه آن رویارویی نابرابر را باید روی خود پدر دید. او، هم نگارنده مضطرب تصویرها و هم جدی‌ترین خواننده و مخاطب آنهاست. او برای نوشتن گزارش از طرف سازمان مجاهدین به‌آنجانرفته. برای تأیید و توجیه راهی که پسر در پیش گرفته قلم برنداشته، بلکه قبل از هر چیز می‌خواهد پسر را از مخمصه‌یی که جانش را تهدید می‌کند نجات دهد. بنابراین در ابتدا با آنچه پسر می‌کند ۱۸۰درجه زاویه دارد. اما در کشاکش بین پسر و قدرت جبار زمانه به‌نحوی شگفت‌انگیز شریک راه پرخطر فرزند می‌شود. رشته‌های عاطفه و آگاهی مردی ۷۲ساله در کوره‌یی گدازان که پسرش در آن می‌دمد، درهم می‌پیچد. ترس و اضطرابش به‌غرور و افتخار می‌گراید و این تحول شگفت با جوهری از تأیید و آفرین از قلمش جاری می‌شود.

۳-نگاره کوتاه از کشاکش بر سر سلاح پرونده ملایری، به‌قول سناریو نویسها، سکانسی بسیار عجیب است. در میان بهت و حیرت همه، به‌خصوص پدر، مسعود به‌هر دری می‌زند تا هدفش را پیش ببرد. او که حاضر نیست کلمه‌یی را بدون نیش و کنایه به‌جلادان بگوید، اول اجازه می‌گیرد تا حرف بزند. وقتی رد می‌شود. لجوجانه برمی‌خیزد و آن قدر اصرار می‌کند که رئیس بیدادگاه سلاح را به‌پرونده او منتقل می‌کند. آه از نهاد پدر برمی‌خیزد و دندان بسته بر جگر خسته، با سؤال و اعتراضی مهربانانه نزد مسعود می‌رود شاید نصیحتش کارگر افتد و ورق برگردد. اما در مقابل منطق پسر که آقاجان همین که شد خوب بود، به‌اقناع وجدانی می‌رسد و چند کلامی که در آخر این نگاره می‌نویسد به‌راستی حیرت‌آور است. چنین بود که من درک جدیدی از سرچشمه مجاهدین «سرموضع» پیدا کردم. سربه‌دارانی که خود مشتاقانه چارپایه را از زیر پایشان کنار می‌زنند. هم‌چنین از پرچمی که ۳۶سال است خواهر مریم به‌اهتزاز در آورده است، فهمی عمیق‌تر پیدا کردم.

۴-در نکات بالا، منظورم توصیف و ارج‌گذاری به‌پدر نیست. ارج و اجرش با خدا که او را پس از تحمل داغها و فراقها و فشارها در دو دیکتاتوری شاه و شیخ به‌جوار رحمتش فراخوانده تا در کنار دختر دلبندش منیره رجوی و پسر ارشدش دکتر کاظم رجوی آرام بگیرد. منظور ستودن مسعود هم نیست. می‌خواهم بگویم که آن چه بر قلم پدر از دیالوگهای مسعود جاری می‌شود و تأثیر و تأثر آن، چیزی بیش از شجاعت یا فداکاری است. اسمش طلوع ستاره یک رهبری سیاسی در تکامل مبارزه ملی و انقلابی جامعه ما و تحقق آرزوی مصدق است که پایان دیکتاتوری فاسد حاکم پس از ۲۸مرداد را رقم می‌زند. مسعود در این‌جا، فرزند تاریخی مصدق است. شگفت این‌که پدر هم بر مبنای ارادتش به‌پیشوای نهضت ملی آن را می‌پذیرد و قیمت آن را که جان فرزند است در طبق اخلاص می‌نهد.

۵- نکته مهمتر، آن رهبری سیاسی است که در دیالوگهای بیدادگاه ماهرانه نقش‌آفرینی می‌کند. مخصوصاً آن جا که در پاسخ به‌سؤال دژخیمان که شما از نظام حاکم چه بدی دیده‌اید؟ به‌جوابی کلاسیک که بله «ستم نظام هیچ‌کس را بی‌نصیب نگذاشته» بسنده نمی‌کند، بلکه می‌گوید: «من نه… پدر من به‌هر سختی و جان‌کندنی بود ماها را بزرگ کرد… ولی هموطنان دیگرم که در زیر شکنجه، فقر و مسکنت و بدبختی و فلاکت و ادبار دست و پا می‌زنند و جان می‌دهند چه‌کار کنند؟».

سپس در کلماتی ساده راجع به‌زندگی مردم جنوب شهر در حاکمیت آریامهری صحبت می‌کند، صلابتش بیدادگاه ستم‌شاهی را به‌لرزه درمی‌آورد، حضار را منقلب و هیأت قضات فرمایشی را پریشان می‌کند.

۶- ناگفته نماند که شجاعت و از جان گذشتگی که در دفاعیات اعضای مرکزیت موج می‌زند بر مبنای آگاهی و رهبری سیاسی آرمانی، بخشی تعیین‌کننده از ماجراست. در همین روایت پدر از صحنه دادگاه، مسعود بارها به‌جلادان دستور می‌دهد که حکم اعدام ما را صادر کنید. اینها ستونهای شورش سازمان‌یافته و آتش تهیه قیامی است که سرانجام دیکتاتور را به‌زیر می‌کشد. اما فرق است بین یک خطابه تنظیم شده با یک جنگ سیاسی خلاق در دیالوگ زنده سیاسی که میز دشمن را درهم می‌ریزد و منطق حاکمیت را درهم می‌شکند. بیشترین نیروی خودی در جامعه را با هر ظرفیتی جذب می‌کند. در آتش و حرکتی ماهرانه از شکار لحظات خطای دشمن، فرصت می‌سازد تا او را شقه و بحران‌زده و منفرد به‌لبه پرتگاه بکشاند.

۷-چنین است که آن چه بین مسعود رجوی و تیمساران بیدادگاه شاهنشاهی رد و بدل می‌شود، به‌روشن‌ترین و قانع کننده‌ترین صورت، چندین نسل از فرزندان وطن را – از نسل پدرش تا جوانانی که از خارج و داخل کشور در همین دی ماه۱۴۰۰در برنامه همیاری ضمن تاختن به‌شیخ، با منتهای آگاهی با شاه هم مرزبندی می‌کردند- تحت تأثیر قرار می‌دهد. آنها را صاحب هویت مبارزاتی در برابر دو دیکتاتوری می‌کند و از آنها نیروی رزمنده رهایی‌بخش می‌سازد.

۸- در شرایطی که رژیم پلاسیده ولایت، به‌عنوان بخشی از ترفندهای مأیوسانه خود به‌نبش قبر رضاخان قلدر و انداختن چند شعار روحت شاد وسط امواج قیام رو می‌آورد یا مأمور اطلاعات را سراغ آن معلم معترض می‌فرستد تا با نوه او تماس بگیرد و یا هم پیه تمام‌سوز شدن سفلگان ماسک‌دار و مأموران نفوذی و خودفروخته را به‌تن می‌مالد و آنها را به‌درود فرستادن به‌محمدرضا شاه وادار می‌کند، سطح آگاهی و کیفیت مرزبندی با شیخ و شاه در برنامه همیاری شگفت‌آور بود.

۹- درک عمیق سیاسی و طراوت زنده و موزون مرزبندیها با شیخ و شاه در آغاز بیست و ششمین گلریزان همیاری با سیمای آزادی چنان بود که نمی‌شود آن را به‌حساب این یا آن فرد یا حتی جمعی آموزش دیده گذاشت. این یک سیاست پیروزمند است که نه فقط نیروی رزمنده داخلی ایرانی، بلکه در سطح بین‌المللی هم در سخنرانیهای چند ماه پیش پنس و پمپئو و هم‌چنین در سخنرانیهای سران سیاسی اروپایی در همین هفته در دیدارهای خانم مریم رجوی با هیاتی از سیاستمداران آلمانی و نخست وزیران سابق بلژیک، سوئد و رئیس پارلمان انگلستان، در مسیر آینده و تاریخ ایران جاری بود.

۱۰- این‌جاست که باید گفت دست‌نوشته از دل برخاسته زنده‌یاد حسین رجوی، سندی ماندگار از نقش رهبری‌کننده مسعود در تئوریزه کردن و راه گشودن برای انقلاب مردم ایران علیه دیکتاتوری شاهی است. چقدر از این سندها را، خمینی سارق انقلاب مردم ایران از نظرها پنهان کرده؟ نمی‌دانم. اما این را می‌توانم بگویم که چهل و چند سال لجن‌پراکنی و شیطان‌سازی و قتل‌عام برای از میان برداشتن این رهبری شکست‌خورده است. به‌نظر می‌رسد که حکم تاریخ برای آینده ایران، به‌پشتوانه خون و خرد سرخ چند نسل از رشیدترین فرزندان میهن، چنین صادر شده باشد: نه شاه، نه شیخ -درود بر رجوی!سلام لطفا- توییتر . و..  ارتباط مستقیم #سیمای_آزادی تلویزیون ملی #ایران  اخبار   فالو کنید
https://twitter.com/ertebatm2013  
یوتوبhttps://www.youtube.com/user/ertebatm  
https://www.facebook.com/Ertebat-Mostaghim-1052371034793113/
https://telegram.me/Ertebat_M
وبلاگhttps://ertebatmostaghim.blogspot.com/
  #FreeIran

مطالب مرتبط

نه شاه، نه شیخ – درود بر رجوی سرچشمه مجاهدین سرموضع – محمدعلی توحیدی

اجلاس میان دوره یی شورای ملی مقاومت ـ سخنرانی محمدعلی توحیدی، فریدون ژورک و زینت میرهاشمی

۱۴۰۰ بهمن ۳, یکشنبه

مقاله هدهد روزبین ـ ساعدی ـ حمید اسدیان درباره #مسعود_رجوی


 

 

دكتر ساعدي و تمثيل هدهد روزبين

مقاله‌اي از حميد اسديان





نشریه مجاهد -   ۳آذر۱۳۷۷




بعد از شرکت ساعدی در تظاهرات19بهمن63

هجوم كتبي و شفاهي حضراتي

كه از فرط بريدگي به دريدگي افتاده بودند

 نثارش شد

دکتر ساعدی  گفت:

از چيزهايي كه دربارة خودم نوشتند ناراحت نشدم

 از اونايي كه براي مسعود نوشتند دلم گرفت

زورم مياد این جور افراد بیان به‌مجاهدين درس اخلاق بدن

بعد روي نشريه با خطي خوش نوشت:

«‌به‌نور چشم مردم ايران، مسعود رجوي» امضا كرد و داد دستم

 

خبر را همان روز شنيدم. كوتاه و تكان‌دهنده بود و مثل خيلي از مرگها دوست نداشتم باورش كنم. دكتر ساعدي هم رفت. و امروز، بعد‌از 14سال، وقتي به دوم‌آذر نزديك مي‌شويم باز هم همان احساسي را دارم كه در آن شنبه سرد 2 آذر64 داشتم.

طي اين ساليان هروقت فرصتي مي‌كردم چند‌ساعتي را از‌جايي مي‌زدم و به پرلاشز مي‌رفتم و به فاتحه‌يي ميهمانش مي‌كردم. بعد، از اين و آن مي‌گريختم، تا با او خلوتي داشته باشم. گاهي قدم‌زنان بر سنگريزه‌ها و گاه چند‌دقيقه‌يي نشسته بر سنگ گوري. درست در يكي از همين لحظات صدايش را مي‌شنيدم :‌«‌وقت داري بيايي اين‌جا؟» هيچ‌وقت نمي‌توانستم در‌برابر اين سؤال مقاومت كنم. هميشه كمي مِنّ‌و‌مِنّ مي‌كردم و بعد با‌سر مي‌دويدم.

......

در برخورد با دكتر آدم بلافاصله متوجه مي‌شد كه با يك «نويسنده» طرف است و نه يك بساز‌بفروش كه قلم و كاغذ را نردبان نام و تجارت خود كرده است و چه درهٌ هولناكي اين دو‌موجود همنام و اغلب مشتبه‌ساز، را از يكديگر جدا مي‌كند. اين‌يكي، در اين‌سو، بر قله‌يي تكيه زده و با وجود همهٌ رنجها و تنهاييها، گردنفراز و هشيار، كار خود را مي‌كند و ديگري، آن‌سو، چرتكه مي‌اندازد كه شعر و قصه و نوشته‌اش را در كدام حساب واريز كند كه نام و تجارت روزش بهتر بگيرد. خودش استاد تمثيل بود و مي‌گفت مثل نويسنده، مثل آن طرلان افسانه‌يي اسطوره‌هاي آذربايجان است كه با چشمي تيزبين در ته‌چاه تنهايي خود مي‌نشيند و شكارش بلندترين پرندگان آسمان است و او مصداق كامل طرلان همولايتيهايش بود. نه‌تنها در زمان شاه كه در زمان خميني و به‌ويژه در دوران تبعيد و سالهاي غربت. وقتي پاي صحبتش مي‌نشستي اين را بهتر مي‌فهميدي. به‌خصوص آن ساعتهايي كه «كوك»‌بود و زبان باز مي‌كرد و از خاطراتش مي‌گفت: «يك‌بار ساواك دستگيرم كرده بود. يك روز سربازي كه شلاقم مي‌زد دلش برايم سوخت و يواشكي بيخ گوشم گفت: "چكار كرده‌اي كه دستگيرت كرده‌اند؟ كتابهاي صمد بهرنگي را خوانده‌اي يا دكتر ساعدي را؟" من هم جواب دادم جرمم اين است كه كتابهاي دكتر ساعدي را نوشته‌ام»  و بار‌ديگر از تفنگ به‌دست گرفتنش در 22بهمن57 مي‌گفت كه در نيرو‌هوايي چند‌خشاب رگبار زده است.

…...

اما در تمام خاطراتي كه تعريف مي‌كرد يك خط مشترك و رشتهٌ ناگسستني ديده مي‌شد. «نبايد تسليم شد، بايد جنگيد». دكتر در انتخابش ترديد نداشت. او تا آخر روي همين انتخاب ايستاد و حالا ما مي‌توانيم با افتخار بگوييم ساعدي نويسنده‌يي بود كه با مرزبندي قاطع با آخوندها و اعتقاد كامل به‌مبارزهٌ مسلحانه عليه آنان و سرنگوني تام و تمام رژيمشان آخرين نفسش را در غربت كشيد. به‌نظر من شاهكار زندگي او هم همين بود. او فشار و سختي را نه‌تنها از دشمن، كه تكليفش مشخص است، تحمل كرد كه بسياري طعنه‌ها و تهمتها و حتي كارشكنيها و سانسورها را از طرف مدعيان دوستي و همكاري به‌جان خريد. بامبولهاي ناجوانمردانه‌يي كه در‌مورد آخرين نمايشنامه‌اش، كه قرار بود روي صحنه برود و به‌خاطر همين كارشكنيها نرفت، يكي از آنهاست. مي‌گفت: «اين دفعه ديگر تا آخر ايستاده‌ام و يك كلمه‌اش را عوض نمي‌كنم. بله، من ضد‌جنگ هستم. در نمايشنامه‌ام شعار صلح داده‌ام. حالا مي‌گويند بيا اين را عوض كن! چون به نفع مجاهدين است. خوب بشود. براي اين‌كه به‌نفع مجاهدين نشود من بيايم جنگ آخوندها را تأييد كنم؟ خوب شما هم شعار صلح بدهيد تا به نفع شما بشود».

دكتر از خاطرات و زندگيش برايم بسيار مي‌گفت. اما اگر همهٌ آنها را در يك كفه بگذارم، رنجهاي دو‌سه‌سال آخر عمرش سنگيني مي‌كند و زرين‌ترين برگ زندگي او در اين ايام نوشته شده است.

 خودش مي‌گفت: «وقتي به پاريس رسيدم…» و اغلب ديگر ادامه نمي‌داد. هميشه مي‌گفت: «بگذريم!» اين آخريها قلقش دستم آمده بود. سكوت مي‌كردم و مي‌گذشتم. سيگار بعديش را كه روشن مي‌كرد مي‌پرسيدم: «‌يعني هيچ‌كس؟». و او نوك مي‌زد كه: «شرط اولشان اين بود كه بروم توي دار‌و‌دسته‌شان و عليه شما بنويسم. من هم اين‌كاره نبودم. شبها مي‌رفتم توي "گغ" (ايستگاه قطار) مي‌خوابيدم». و باز‌هم ادامه نمي‌داد. آموخته بودم اين‌جور مواقع اصلاً حرفي نزنم. مي‌رفت كنار پنجره مي‌ايستاد. يادش مي‌رفت سيگار تمام‌شده‌اش را بتكاند. آن‌قدر به‌آسمان خيره مي‌شد كه خاكستر سيگارش مي‌افتاد كف اتاق. بعد، گاهي، آهي مي‌كشيد و بحث را عوض مي‌كرد

.........


يك‌بار قبل‌از تظاهرات 19بهمن63 گفت :«اگه عشق شما جوونا نبود تا حالا صدتا كفن پوسونده بودم».  و چند‌روز بعد با وجود بيماري شديد، خودش را به تظاهركنندگان رساند و با آنها راهپيمايي كرد. اين حركت جسورانه برايش سخت گران تمام شد. هجوم كتبي و شفاهي حضراتي كه از فرط بريدگي به دريدگي افتاده بودند، نثارش شد. يكي از آنها روي دست همه بلند شد. مقاله‌يي نوشت و هرچه از دهانش درآمد به‌مبارزه و مجاهدين و دكتر گفت. تحمل خواندن آن‌همه عقده‌گشايي چركين به‌راستي سخت بود. شبي تا صبح كار كرده و تازه خوابيده بودم كه دكتر زنگ زد. از فرط برافروختگي صدايش را نتوانستم تشخيص بدهم. همان‌جا زد زير گريه و گفت: «وقت داري بيايي اين‌جا؟» فهميدم حال و وضعش طور ديگري است. بلند شدم و خودم را رساندم. در را بدري خانم باز كرد. با چشمان سرخ‌شده و نگران نگاهم كرد و همان دم‌در گوشي را داد دستم. از ديروز كه دكتر مقاله را خوانده تعادلش را از دست داده است. يكي‌دو‌بار خون استفراغ كرده و همه‌اش راه مي‌رود و سيگار مي‌كشد. تمام شب يك‌لحظه هم پلك روي پلك نگذاشته است. تمام بدنش كهير زده. بدري‌خانم صبور و نگران از من مي‌خواست كاري كنم  «والا از دست مي‌رود». رفتم داخل. با تلخي جواب سلامم را داد و رفت در آشپزخانه ..... نوكي زدم كه: «ميهمان دعوت مي‌كني و بعد خودت مي‌گذاري مي‌روي؟» مي‌دانستم چقدر روي اين مسأله حساس است. ترفندم گرفت. بيرون آمد و بي‌اختيار زد زير‌گريه. نشست روي زمين و زانوهايم را گرفت. «‌مقاله‌رو خونده‌اي؟» «خوب؟» «‌ديدي چي نوشته؟» نمي‌توانست ادامه بدهد. اشك مي‌ريخت و با پنجه‌هاي بي‌جانش زانوهايم را فشار مي‌داد. بد‌جايي گير كرده بودم. چاره‌يي نداشتم. با اخم و تخم، براي اولين‌بار، سرش داد كشيدم: «چه‌خبرته؟ خوب به‌جهنم كه گفته. بذار بدتر از اون بگن». برخلاف انتظارم آرام شد. اما من ديگر ترمز برانده بودم: «حالا تو بايد خودتو به كشتن بدي كه اين اونو گفت و اون اينو؟ اصلا بي‌خود كردي اونو خوندي مگه دكتر قدغن نكرده؟ چرا خوندي؟» سرش را مثل يك‌بچه روي زانوهايم گذاشت. زانوهايم از اشك خيس شد. بعد كه سر بلند كرد گفت: «‌مي‌دوني؟ من از چيزهايي كه دربارهٌ خودم نوشته بود ناراحت نشدم. از اونايي كه براي مسعود نوشته دلم گرفت». اين‌بار من بودم كه نمي‌توانستم جلو اشكهايم را بگيرم و او ادامه داد: «بذار يك چيزي رو رك بگم. من نه به‌خدا معتقدم، نه دين دارم،. اما زورم مياد كسي كه خودش… (موردش را گفت كه فعلاً از نوشتنش مي‌گذرم) بياد به مجاهدين درس اخلاق بده». در‌برابر اين‌همه بزرگواري دكتر به‌راستي نمي‌دانستم چه بگويم. يادم آمد كه مسعود چقدر سفارش سلامتي او را مي‌كرد. يادم آمد چند بار دكتر صالح(رجوي) را فرستاد براي معاينهٌ  او و دكتر صالح چقدر پيگير وضعيت بيماري او بود. دندان بر جگر فشردم و پرسيدم: «حالا مي‌خواي چكار كني؟ مي‌خواي جوابشو بدي؟». مثل ترقه از‌جا پريد: «من؟ جوابشو بدم؟ نخير! من از اوناش نيستم». بعد از يكي‌دو‌دقيقه‌يي سكوت دوباره از‌جا پريد: «تو هم حق نداري چيزي بنويسي‌ها!» گفتم:‌«‌نه‌بابا كي حوصله داره» و دكتر ادامه داد: «‌ببين نكنه اين مقاله‌رو بدي مسعود بخوونه! اون‌طفلي نشسته اونجا هزارتا كار داره، اين‌جور چيزها‌رو اگه بخوونه حواسش پرت ميشه». باز‌هم دكتر از من جلو افتاده بود. مي‌خواستم دست و صورتش را غرق بوسه كنم. تا خواستم چيزي بگويم بلند شد رفت از ميان كتابهايش يك‌نسخه نشريهٌ «‌سانسور‌شيپ» را درآورد و برگشت. شماره‌يي بود كه در آن مصاحبه‌يي از خودش چاپ شده بود. نگاهي به عكس خودش كرد و گفت: «من دارم دو‌تا چشمم‌رو از دست ميدم، يواش‌يواش دارم كور ميشم. مهم نيست. رودكي و هومر هم كور بودند، ولي يكي‌ديگه بايد چشم داشته باشه. مردم ايران بايد چشم داشته باشند». بعد روي نشريه با خطي خوش نوشت: «‌به‌نور چشم مردم ايران، مسعود رجوي» امضا كرد و داد دستم. وقتي آن را به‌مسعود رساندم، او يك‌دست شمعداني و يك‌قلم نفيس داد و سفارش كرد به‌دكتر برسانم. از مسعود پرسيدم شمعداني چه‌ربطي به‌قلم دارد؟ گفت برو از خود دكتر بپرس. هديه را كه به‌دكتر مي‌دادم قضيه را بهش گفتم و سؤالم را تكرار كردم. سرخ‌سرخ شد. با نجابت نگاهم كرد و گفت: «‌مسعود ميگه اين شمعها رو روشن كن و با اين قلم هرچه مي‌توني بنويس».

....

من سالها بعد تمثيلي از شيخ شهاب‌الدين سهروردي خواندم كه با يك تفاوت بيشتر به امثال دكتر مي‌خورد. از شيخ سهروردي نقل شده هدهدي، كه به تيزبيني معروف است، در‌ميان بومهايي، كه به كوري در روز شهره‌اند، مي‌افتد. هدهد شب را در‌ميان آنها به‌سر مي‌كند و روز، وقتي كه خورشيد مي‌دمد، عزم پرواز مي‌كند. بومها بر‌سرش مي‌ريزند كه اين بدعت است و در اين تاريكي كه چشم چشم را نمي‌بيند كجا مي‌خواهي بروي؟ اصرار هدهد روزبين باعث مي‌شود كه بومها با منقار و چنگال به‌جانش بيفتند. «‌دشنام مي‌دادند و مي‌گفتند كه اي روزبين! زيرا كه روزكوري نزد ايشان هنر بود». در تمثيل شيخ سهروردي هدهد روزبين از ترس كور شدن توسط منقار و چنگال بومها تسليم مي‌شود. چشمهايش را روي هم مي‌گذارد و مي‌گويد: «من نيز به درجه شما رسيدم و كور گشتم!». در اين وانفسا از اين روزكورهاي مصلحتي زياد هستند. اما دكتر ما، يعني دكتر مقاومت، دكتر مبارزهٌ مسلحانه، دكتر مرزدار با شيخ و شاه اين‌طور نبود. او نه‌تنها چشمها كه تمامي جانش را در اين راه گذاشت؛ و هيچ‌گاه، تا نفس آخر، خورشيدي را كه ديده بود، انكار نكرد‌

.سلام لطفا- توییتر . و..  ارتباط مستقیم #سیمای_آزادی تلویزیون ملی #ایران  اخبار   فالو کنید
https://twitter.com/ertebatm2013  
یوتوبhttps://www.youtube.com/user/ertebatm  
https://www.facebook.com/Ertebat-Mostaghim-1052371034793113/
https://telegram.me/Ertebat_M
وبلاگhttps://ertebatmostaghim.blogspot.com/
  #FreeIran

 

۱۴۰۰ دی ۳۰, پنجشنبه

۳۰دی آزادی #مسعود رجوی همراه با آخرین دسته از #زندانیان سیاسی در زمان شاه

۳۰دی.آزادی #مسعود_رجوی همراه با آخرین دسته از #زندانیان_سیاسی در زمان شاه 


 https://www.facebook.com/Ertebat-Most... https://twitter.com/ertebatm2013 https://telegram.me/Ertebat_M یوتوبhttps://www.youtube.com/user/ertebatm #مسعود_رجوی #WeStand4FreeIran #ایران #کانونهای_شورشی #مریم_رجوی
۳۰دی سالروز آزادی آخرین گروه زندانیان سیاسی مسعودرجوی: مگرمیشودخورشیدرا کشت مگرمیشودبادرا از وزیدن بازداشت وباران را ازباریدن مگرمیشوداقیانوس راخشک کرد مگرمیشودبهاررا ازآمدن بازداشت،مانع روییدن لاله‌ها شد مگرمیشود ملتی راتا به ابداسیر نگه داشت نه! این خواست خدا و اراده خلق است

۱۴۰۰ دی ۲۰, دوشنبه

ارتباط مستقیم به پیشواز همیای با سیمای آزادی تلویزیون ملی ایران

👌https://www.youtube.com/watch?v=IeBqrtIZnr4
#ارتباط_ مستقیم به پیشواز #همیاری با سیمای آزادی #تلویزیون ملی #ایران
https://twitter.com/ertebatm2013
#FreeIranTeletho
 

چهره به رنگ مهتابی‌اش را به طرف دوربین چرخاند. مثل همیشه که برای ضبط برنامه به سمت دوربین می‌چرخید. اما برعکس همیشه این بار از قبل روی صحبت‌اش کار نکرده بود. این بار با قلبش سخن گفت. دو جمله گفت اما یک تاریخ حرف زد. «ما تا آخرش ایستاده‌ایم. تا آخرش می‌ایستیم». صبا هفت‌برادران که صدا و تصویرش همیشه مهمان خانه‌ها بود تا از امید و پیروزی بگوید مجروح روی برانکارد به طرف آمبولانس می‌رود. و این آخرین لبخندی است که دوربین از او ثبت می‌کند. 

 

برای یک ثانیه تصویر می‌جنگید. او مسئولیت ثبت حماسه‌های اشرف را روی دوش گذاشته بود و حتی به قیمت جانش حاضر نبود که از آن کوتاه بیاید. لبخند جایی مهمان صورت آسیه رخشانی می‌شد که توانسته بود سخت‌ترین تصاویر را به ثبت بدهد. برایش حفظ فیلم‌ها و رساندن آن بیش از زندگی خودش ارزش داشت طوری که در لحظه‌یی که تیر خورد به جای هر تلاشی برای نجات خودش تلاش کرد تا دوربین‌اش به دست کس دیگر برساند که تصاویر ثبت شده حماسه اشرف را برساند. هر چند که آسیه خودش نماند اما در فیلم‌های ضبط شده‌اش همیشه پرنفس زنده است.

 

تا پیش از این‌که دست‌هایش را ببندند ایستاده و از شرف مبارزه با کلماتش دفاع می‌کرد. همیشه نو‌آوری در برنامه‌هایش از ویژگی‌های کارهایش بود و همین دستان با تحرک‌شان توجه بینندگان را به خودش جلب می‌کرد. برعکس همیشه اما در آخرین تصویر نایستاده روی زمین است و دستانش بسته. چهره‌اش به جانب افقی چرخیده که آمدن روزهای خوب را نوید می‌دهد. افقی که او در آمدنش حتی یک لحظه هم تردید نداشت. رحمان منانی جوان اشرفی که در ۱۰شهریور با آخرین تصویرش به همه بینندگانی که تا پیش از این او را به‌عنوان اجرا کننده برنامه‌ها می‌شناختند نشان داد که به حرف‌هایش و نوید آزادی تا پای جان باور و ایمان داشت.

تصویر یاسر حاجیان کمتر مهمان خانه‌های ببینندگان بوده، آخر او همیشه چشمان بینندگان بود و پشت دوربین یا در حین کارگردانی و یا در ساختن برنامه‌ها دست داشت. همانجا که اشک شوق به چشم هر کس آورد. او با نگاهی ژرف نشان می‌داد که دشمن هر چقدر ظالم اما سست و پوسیده است. یاسر چهره‌اش را در آخرین تصویر زندگی‌اش با تکاپویی که در جنگ با مزدوران داشت به بینندگان هدیه کرد تا نشان دهد که دشمن در هر شرایطی از رزمندگان آزادی شکست‌خورده است.

 

آن دیگری اما صدای پر صلابتش همیشه از زن دلیری نشان داشت که هر گونه نگاه غیرانسانی را به زن می‌سوزاند. سهیلا ضیا دقیق‌ترین اخبار را از پس همه دروغ‌ها و قلب واقعیتها در هر شب و ظهر به بینندگانش هدیه می‌کرد. آنچه او می‌گفت یک خبر یا یک واقعه نبود بلکه گزارشی از پیشرفت نبرد و جنگ آزادی بود. او لانه عنکبوتی دروغ و دغل دیکتاتوری ولایت فقیه را در هم می‌ریخت و از حقیقت می‌گفت. صدای سهیلا حتی وقتی که در نبرد با بیماری بود نیز از گفتن حقیقت باز نایستاد. زیرا صاحب صدا با حقیقت عهدی تا پای جان بسته بود

«امیدواریم خنده رو به لب‌ها و شادی رو به دل‌های شما عزیزان بیاوریم». در میان ظلمت مردگی و دردهای پی‌درپی مسعود فرشچی هر پنجشنبه هدیه‌گر لبخند بود. او این هدیه را از یک جنگ چنگ در چنگ با دیکتاتوری ولایت فقیه که مردگی را می‌خواست حاکم کند به‌دست می‌آورد. شادی که او به خانه‌ها می‌آورد حاصل نبردی سهمگین با دیو غم و عزا بود.

سیمای آزادی یک رسانه نیست. در کدام رسانه مجریهای آن در خط مقدم نبرد می‌جنگند؟ سیمای آزادی یک سرمایه ملی است که با تار و پود و سلول سلول رنج و خون و تاریخ ایران عجین است. سیمای آزادی گنجینه‌ای است گرانقدر که برپا کردن برای برپا نگه‌داشتن شعله آزادیخواهی ایران بوده و حفظ و استمرار نبردی است رو در روی همه بلندگو‌ها و بوق‌های کر کننده ولایت فقیه.

 

سیمای آزادی آئینه تمام قد تنها امید برای آزادی است و آنرا وقتی بهتر فهمیدم که کارگر شریفی در همیاری سهم لقمه نانش را هدیه کرد و از لابه‌لای کلمات نامفهوم برادرم بهنام که از درد کرونا نفس برای صحبت نداشت اما فریاد کلمات بریده‌بریده‌اش قلب همه را از جا می‌کند. از هدیه قلکهای کوچک و از اشکها و دعاها و تمام لحظات وصلی فهمیدم که در سراسر گلبارانهای همیاری ایران را به هم پیوند می‌زند و امید آزادی را به یقین می‌رساند. این‌گونه است که هموطنان ما سیمای آزادی را چراغ خانه و مشعل امید توصیف می‌کنند. سیمای آزادی تصویرگری گویا از شکوه مبارزه برای آزادی ایران است.

چه شرفی بالاتر از این‌که با سری بلند و افتخار در یک همت جمعی و غرور آفرین از تصویرگر خروش و قیام برای آزادی حمایت کنیم؟

۱۴۰۰ دی ۱۸, شنبه

استراتژی قیام و سرنگونی سلسله آموزشها برای نسل جوان - مسعود رجوی فصل سوم –اصلاحات و سوابق آن در رژیم ولایت‌فقیه



فصل سوم –اصلاحات و سوابق آن در رژیم ولایت‌فقیه



چه خوب بود اگر خمینی پدر طالقانی را پس نمی‌زد و ریاست‌جمهوری ایشان را می‌پذیرفت. اما حتی ما به‌درستی نفهمیدیم که چه شد که آقای طالقانی سه ماه‌ونیم پس از این‌که ما او را نامزد ریاست‌جمهوری کردیم، به‌طور ناگهانی درگذشت. من دلیلی ندارم که بگویم این درگذشت مشکوک است. اما توده مردم در آنزمان شعار می‌دادند «بهشتی، بهشتی، طالقانی را تو کشتی».

در هر حال، پدر طالقانی که در آبان 57از زندان آزاد شده بود، در بیرون زندان فقط 10ماه و نیم به‌سر برد و هر روز هم از جانب دار و دسته خمینی تحت فشار و در معرض جنگ اعصاب و بحران قرار داشت.
رفتار خمینی با آیت‌الله طالقانی، مفسر بزرگ قرآن، که دیگر نمی‌شد به او هم برچسب التقاطی و منافق زد، نشان داد که رژیم خمینی ظرفیت اصلاح شدن ندارد. هر کس اندک آشنایی با قران و تفسیر داشته باشد، می‌داند که خمینی در تفسیر قران نه فقط به گردپای پدر طالقانی هم نمی‌رسید، بلکه سراپا غرق در منطق صوری و اسلوب اسکولاستیکی و جهان‌بینی قرون‌وسطایی بود. تنها نقطه قوت خمینی مبارزه جویی او در زمان شاه البته از موضع مادون سرمایه‌داری بود. مطلعین می‌دانند که خمینی بعد از کودتای ننگین سال1332، هم کاسه کاشانی و سپهبد زاهدی بود که اعدام مصدق را می‌خواستند. خمینی تا زمان فوت آقای بروجردی بزرگ در ابتدای 1340، «حاج آقا روح الله» نامیده می‌شد. سپس در جریان ” انقلاب سفید“ که شاه برای حفظ رژیمش به اصلاحات ارضی و شرکت زنان در انتخابات روی آورد، به مخالفت برخاست. قد علم کردن او در برابر کاپیتولاسیون بودکه شهرت و مقبولیت او را به اوج رساند. پس از 15خرداد 1342شاه قصد دستگیری و زندانی کردن او را داشت. اما سه تن از مراجع شناخته شده آن زمان (شریعتمداری و میلانی و مرعشی) به اتفاق گروه دیگری از روحانیان شناخته شده از تبریز و سایر نقاط در شهر ری در جوار حرم شاه‌عبدالعظیم جمع شدند و گویا اعلامیه‌یی صادر کردند که مضمون آن ارتقای ”حاج آقا روح الله“ به رتبه آیت‌اللهی و مرجعیت بود تا خمینی بدینوسیله از پیگیرد و دستگیری مصونیت پیدا کند. هر چند که خمینی در منتهای ناجوانمردی حتی شریعتمداری را هم که باعث نجات او شده بود، تحمل نکرد و به رذیلانه‌ترین صورت، کاری را که شاه نکرده بود انجام داد و آیت‌الله شریعتمداری را در عین کهولت و بیماری و کبر سن، حبس خانگی کرد و به تلویزیون کشاند.

***

راستی که خمینی به هیچ‌کس وفا نکرد. حتی از اعدام قطب‌زاده هم که در هواپیمایی که از فرانسه به تهران آمد در کنارش نشسته بود، صرفنظر نکرد. یکی از زندانیان دهه 60نقل می‌کرد که وقتی قطب‌زاده را نیمه‌شب برای اعدام می‌بردند، چندین بار شعار درود بر مجاهدین داده بود….
عزل بازرگان اولین نخست‌وزیر خمینی که خودش دولت و نخست‌وزیری او را به امام زمان منسوب می‌کرد، عزل بنی صدر اولین رئیس‌جمهور رژیم که خودش می‌گفت نویسنده اصل ولایت‌فقیه در خبرگان بوده، و سپس عزل منتظری جانشین اعلام شده خمینی، جای تردید باقی نگذاشت که رژیم ولایت‌فقیه هیچ‌گونه قابلیت استحاله و اصلاح ندارد. گفته بودیم که افعی هرگز کبوتر نمی‌زاید.

***

مسعود رجوی ـ اصلاحات خمینی و حکم هشت ماده‌ای
یک‌سال و نیم پس از ۳۰خرداد ۱۳۶۰که سرکوب و شکنجه و اعدام (گاه صدها اعدام و تیر خلاص فقط در یک شب) آبرو و حیثیتی برای رژیم باقی نگذاشته بود و برخی دستجات درونی رژیم و حتی منتظری جانشین رسمی خمینی هم به‌ستوه آمده بودند، خمینی در ۲۴آذر ۱۳۶۱یک حکم ۸ماده‌یی خطاب به قوه ‌قضاییه و تمام ارگانهای رژیم صادر کرد. این حرکت در آن زمان سر و صدای زیادی به‌پا کرد و به آغاز رفرم و اصلاحات در رژیم خمینی تعبیر شد، هر چند که خمینی، در سراپای همین حکم، مجاهدین و هر فرد و گروه برانداز را مستثنی کرده بود.

مهمترین نکات حکم 8ماده‌ای خمینی به‌شرح زیر بود:
«- رسیدگی به صلاحیت قضات و دادستانها و دادگاهها با بی‌طرفی کامل بدون مسامحه و بدون اشکال‌تراشیهای جاهلانه که گاهی از تندروها نقل می‌شود
- احدی حق ندارد با مردم رفتار غیراسلامی داشته باشد.
- هیچ‌کس حق ندارد کسی را بدون حکم قاضی که از روی موازین شرعیه باید باشد، توقیف کند یا احضار نماید
- هیچ‌کس حق ندارد در مال کسی دخل و تصرف کند یا توقیف و مصادره نماید مگر به حکم حاکم شرع
- هیچ‌کس حق ندارد به خانه یا مغازه یا محل کار کسی بدون اذن صاحب آنها وارد شود یا کسی را جلب کند یا به نام کشف جرم یا ارتکاب گناه تعقیب و مراقبت نماید یا نسبت به فردی اهانت نموده یا به تلفن یا نوار ضبط صوت دیگری به نام کشف جرم یا کشف مرکز گناه گوش کند و یا برای کشف گناه، شنود بگذارد
- آن چه ذکر شد و ممنوع اعلام شد، در غیرمواردی است که در رابطه با توطئه‌ها و گروهکهای مخالف اسلام و نظام جمهوری اسلامی است که برای براندازی نظام جمهوری اسلامی و افساد فی‌الارض اجتماع می‌کنند و محارب خدا و رسول می‌باشند، که با آنان در هر نقطه که باشند و همچنین در جمیع ارگانهای دولتی و دستگاههای قضایی و دانشگاهها و دانشکده‌ها و دیگر مراکز با قاطعیت و شدت عمل ولی با احتیاط کامل باید عمل شود،
- اگر برای کشف خانه‌های تیمی و مراکز جاسوسی و افساد علیه نظام جمهوری اسلامی از روی خطا و اشتباه به منزل شخصی یا محل کار کسی وارد شدند و در آن جا با آلت لهو یا آلات قمار و فحشا و سایر جهات انحرافی مثل مواد مخدره برخورد کردند حق ندارند آن را پیش دیگران افشا کنند
- هیچ‌یک از قضات حق ندارند ابتدائاً حکمی صادر نمایند که به وسیله آن مأموران اجرا اجازه داشته باشند به منازل یا محلهای کار افراد وارد شوند که نه خانه امن و تیمی است و نه محل توطئه‌های دیگر علیه نظام جمهوری اسلامی است.
-جناب حجت الاسلام آقای موسوی اردبیلی، رئیس دیوان عالی کشور و جناب آقای نخست‌وزیر (میرحسین موسوی) موظفند شرعاً از امور مذکوره با سرعت و قاطعیت جلوگیری نمایند
- باید ملت از این پس که در حال استقرار و سازندگی است احساس آرامش و امنیت نمایند و آسوده خاطر و مطمئن از همه جهات به کارهای خویش ادامه دهند».

***

مسعود رجوی ـ موضع مجاهدین
مجاهدین در همان زمان ”دعوی رفرم! در اوج خفقان بازگشت‌ناپذیر“ از سوی ولی‌فقیه ارتجاع را به سخره گرفتند.
سرمقاله نشریه مجاهد بتاریخ 9دی 1361در این باره نوشت:
-مشکل مردم و انقلاب ایران با رژیم خمینی از همان روز نخست، نه در بد عملی این یا آن پاسدار یا حاکم ضدشرعی بلکه در بنیاد رهبری غاصبانه خمینی و رژیم قرون وسطایی، ضدبشری و دجال گونه اوست… پس مشکل رژیم یک مشکل سیاسی مربوط به حاکمیت و قدرت حاکم است و لاغیر…

-در شرایطی که به‌گفته ناطق نوری وزیر کشور رژیم تنها در آبانماه 1600نفر فقط در تهران به اتهام هواداری از مجاهدین دستگیر شده‌اند… خطر ”رفرم“ برای آنهایی که آب از سر رژیم شان گذشته در این است که به‌قول توکویل (نویسنده و متفکر سیاسی فرانسوی قرن نوزدهم) دست زدن به رفرم، همانا دست زدن به انقلاب (به‌معنی واژگونی) می‌باشد و به‌ناگهان همه رشته‌های دیکتاتوری را پنبه می‌کند.

-اگر خمینی تظاهرات اواخر شهریور و اوایل مهر 60را با قساوت بی‌حد و حصر و غیرقابل تصور، سرکوب نمی‌کرد از جرقه حریق بر می‌خاست.
-این رژیم نه امکان رفرم دارد و نه آلترناتیوی در داخلش شانس وجود دارد.
- بنابراین، جای این دارد که به خمینی بگوییم، تو مسأله مردم را حل کن، مسأله مجاهدین پیشکش و از این بابت هیچ غم مخور! زیرا چنان‌چه فی‌الواقع بتوانی به درد مردم برسی، مجاهدین هر که باشند و به هر پایه‌یی هم رسیده باشند، خودبه‌خود دیگر موضوعیتی نخواهند داشت. اما وای بر تو اگر هم‌چنان‌که تا کنون در سرکوب و خفقان افزوده‌ای، باز هم به آن ادامه بدهی…

***

27سال پیش، سرمقاله «مجاهد» با قطعه زیر از جمع‌بندی سال اول مقاومت از قول خود من، این‌چنین خاتمه می‌یافت:
«…. به خمینی باید گفت: مگرتو مدعی نیستی که همه امت پشت سرتوهستند؟ مگربه قول دجالانه خودت، همه نیروهای معنوی کائنات را هم پشت سر خودت نداری؟ مگر بر اساس دعاوی کذب خودت، خدا و پیغمبر واسلام وملتهای اسلام وامام زمان و امثالهم را پشت سرت نداری؟ مگر رهبر مستضعفان جهان نیستی؟
مگر پایه طبقاتی مکفی (به قول برخی مدعیان) نداری؟
مگر توان بسیج به‌اندازه‌ی کافی نداری؟
گیریم که توان سازماندهی و قدرت تاکتیکی و همه این چیزها را هم داری، خوب، بارک الله! بنا بر این، از ماده و معنا که چیزی کم نداری!
پس بی‌زحمت، یک مرحمتی بفرما و به قصد شتشوی چهره‌ی رذل و پلید خودت هم که شده، سر مشک دیکتاتوری‌ات را باز کن و از شکنجه و اعدام دست‌بردار…

خوب، کسی که چنان پایه‌هایی دارد، دیگر چرا می‌ترسد؟ مگر از پاریس، یک جمبوجت حامل خبرنگار و مفسر و تحلیلگر باخودش نبرد به ایران؟ حالا چطور شد که همه خبرنگاران جهان، جاسوس شدند!؟
خوب تو که می‌گویی ساواک 36میلیونی داری، پس ترس از جاسوس دیگر چرا؟ بگذارید بیایند ببینند….
خوب، مگر ما یک ”گروهکی“ بیش نیستیم؟! خودت 24ساعته‌داری می‌گویی…. خوب چه خبر است؟ این‌قدر فشار برای چی؟ این‌قدر کشتار برای چی؟ این‌قدر شکنجه و دار و اعدام برای چی؟ مگر دنیا نگفت و نمی‌گوید که زندانهایت را باز کن ببینیم؟ خوب بپذیر. اگر شکنجه نیست، بگو آقا بیائید ببینید. اگر دست بریدن و پا بریدن نیست، بگو آقا بیائید ببینید.
دیگر چه لزومی هست که مجروح را از تخت بیمارستان ببری اعدام بکنی؟ دیگر چه لزومی هست که زن باردار را اعدام بکنی؟
خوب، اقلا بگذارید وضع حمل کند. دو ماه، سه ماه، چهار ماه، مهلت بده تا بچه را به دنیا بیاورد و بعد بکش….!»

***

مسعود رجوی ـ اصلاحات خاتمی
دود و دم ”2خرداد“ و شعبده اصلاح طلبی‌خاتمی را حتماً به یاد دارید. به‌قول خودش آمده بود تا «معاند نظام را به منتقد و منتقد را به موافق» تبدیل کند. حرف از قانون و جامعه مدنی و گفتگوی تمدنها و حتی حقوق‌بشر و آزادی احزاب هم می‌زد.
در روز 3خرداد 1376، به‌محض اعلام نتیجه اولیه انتخابات رژیم در آن زمان، من در پیامی به همین مناسبت به اطلاع هموطنانمان رساندم که آخوند خاتمی کیست و چه سوابقی در اشغال مؤسسه کیهان در سال 1359و چه کارنامهی در سانسور و خفقان و کوبیدن بر طبلهای جنگ و صدور ارتجاع و تروریسم در 10سالی که وزیر ارشاد خمینی بوده است، دارد.

- «مطابق بیوگرافی منتشر شده در روزنامه ابرار (مورخ 29مرداد1368)، طلبه‌ی بوده که «در قم مقدمات و قسمتهایی از سطح» ‌را حین تحصیلات دبیرستانی فراگرفته و بعد هم به خدمت سربازی رفته و «بین سالهای 50تا 57نیز چند بار به قم» رفته است. در ابتدای57به‌دعوت بهشتی سری به هامبورگ زده و سپس در زمان خمینی به‌عنوان نماینده اردکان، به مجلس ارتجاع رفته است»
- او «از خط‌امامیهای دوآتشه بود که اکنون به مقتضای زمان، لباس «اعتدال» به تن کرده و غافل از این است که مردم ایران به‌خوبی می‌دانند که سگ زرد برادر شغال است!»

با این حال در همین پیام به صراحت گفتم که «در هر حال مبارک است!… ولو به‌اندازه‌یک قطره، آزادی و قانون و حقوق‌بشر در رژیم ولایت وارد نماید و از اعدام و شکنجه و زندان و قلم‌شکستن و لب‌دوختن و دست‌بریدن و چشم از حدقه درآوردن فقط یک قدم عقب بنشیند، تا ببیند مردم چه به روز ”نظام مقدس جمهوری اسلامی“ می‌آورند. مقاومت ایران هم دقیقاً همین را می‌خواهد و از هر قطره آزادی و از هر قدم عقب‌نشینی جلادان به‌غایت استقبال می‌کند، چرا که بالمآل موجب سرنگونی رژیم در تمامیت آن» می‌شود.

***

مسعود رجوی ـ بالاترین دستاورد آخوند خاتمی برای رژیم
در آبان 76در گفتگویی با هموطنانمان در آمریکا که تحت عنوان «وضعیت رژیم و موقعیت مقاومت» منتشر هم شد، به استحضار رساندم که حرف و کارکرد اصلی جماعت خاتمی برای رژیم ولایت‌فقیه این است: «سوق دادن مخالفان از نوع براندازی به مخالفان سیاسی و متعاقباً تبدیل و استحاله مخالفان سیاسی به منتقدان فرهنگی… حرف واضح است: کار سرنگونی نکن! مخالفت سیاسی کن! بعد برو به منتقد فرهنگی تبدیل شو!.
مخالفت سیاسی هم که می‌دانید در این روزگار، در داخل رژیم و جناحهای آن، صدبار بیشتر از کسانی که در خارجه نشسته‌اند، وجود دارد. منظورم کسانی است که نان پناهندگی سیاسی را می‌خورند و هنری جز لنگ و لگد زدن به شورای ملی مقاومت و مخصوصاً به مجاهدین ندارند و در‌قیاس با مخالفان سیاسی داخل رژیم اصلاً دلیل وجودی و پناهندگی سیاسی‌شان در خارجه معلوم نیست چیست.
وزارت اطلاعات رژیم هم بخشنامه داده که به‌ مجاهدین بزنید، هرچه هم خواستید در مخالفت سیاسی با رژیم بگویید. این‌طور است که هر‌شاگرد جلادی را می‌آورند تا مجاهدین و مقاومت را زیر‌ضرب بگیرد، یک انتقاد فرهنگی یا مخالفت سیاسی هم با رژیم بکند».

اما بالاترین دستاورد آخوند خاتمی برای ولی‌فقیه چشمک و چراغهایش با اروپا و آمریکا بود که به نامگذاری تروریستی مجاهدین و به بمباران و خلع‌سلاح آنها و کودتای نافرجام ۱۷ژوئن منجر شد. هنوز هم وقتی خاتمی و شرکا می‌خواهند فایده خود را به رخ ولی‌فقیه بکشند در صدر دستاوردهایشان به همین استناد می‌کنند.
‌‌ خرازی وزیر خارجه خاتمی در 18اسفند 1377رسماًً «خاتمه دادن» ‌به فعالیتهای مجاهدین و مقاومت ایران را «یکی از معیارهای جدی ارزیابی میزان صداقت کشورهای اروپایی» ‌و عامل «تعیین‌کننده» ‌ در «مناسبات آتی» ‌رژیم با آنها اعلام کرد.

***

مسعود رجوی ـ آرمان و اسلوب خاتمی
در شهریور 1377در مصاحبه‌هایی که تحت عنوان «کدام فضای باز سیاسی؟» منتشر شد
درباره آرمان و اسلوب خاتمی، حرف ما این بود:
«به هر شکلی هم که آخوند خاتمی را بزک کنند، فایده ندارد. از نظر او ”سرمایه‌های ارزنده کشور“ دژخیمان وزارت اطلاعات و ”خدمتگزار مردم“ لاجوردی است. اس و اساس و ”محور و مدار نظام“ مطلوبش هم ولی‌فقیه و نیروی آرمانی ”او هم سپاه پاسداران است!“ کما‌این‌که گفت: ”سپاه باید باشد و هست، با همه وجود به‌سپاه عزیزمان [یعنی به جنگ و جنایت] افتخار می‌کنیم، سپاه نیروی آرمانی انقلاب ما و بدون تردید آرمانی‌ترین نیروی مسلح عالم است“. درباره رهبر معظمش هم گفت: ”امروز دولت ما، سپاه ما، نیروهای مسلح ما همگی با محوریت رهبری معظم انقلاب در کنار‌هم هستند“.

در ‌واقع کسانی که این را بزک می‌کنند، از یک‌مشت ولگرد سیاسی در راه دور و در دیار فرنگ که بگذریم، کسانی هستند که منافع مشخص مادی دارند. این یک بحث روشنفکرنمایانه در کافه‌ها نیست، قیمت را مردم ایران با گوشت و پوستشان، با جانشان، با مالشان، با عرض و نوامیسشان باید بپردازند.

این شخص هنوز لازم ندیده حتی یک کلمه به مردم توضیح بدهد که در این رژیم چندنفر را اعدام کرده‌اند، چند ‌زندانی سیاسی داشته‌اند؟ چه تعداد را شکنجه کرده‌اند؟ تعداد دقیق قتل‌عام‌شدگان چند‌نفر بوده است؟ گورهای جمعی کجاست؟ مجموعه چپاولها و دزدیها از اموال ملت در این رژیم چقدر بوده است؟
این بحثها یک بحثهای نظری نیست. برای مردم ایران به‌معنای طولانی کردن عمر همین رژیم است. به‌معنی ادامه فقر، بدبختی، فحشا، خودسوزی، خودکشی و جرم و جنایت است. یک مشت آخوند جانی و شیاد در منتهای رذیلت یک‌مرتبه چرخشمداری پیشه کرده‌اند، بدون آن‌که ملت ایران را شایان آن بدانند که یک‌کلام توضیح بدهند که از کی قانون و جامعه مدنی را کشف کردند! و از کی به‌وجود ”دولت و ملت برادر و مسلمان عراق“ پی بردند. به‌ناگهان سرتیپ‌ـ پاسدارها و شکنجه‌گران وزارت اطلاعات و کمیته و نیروی انتظامی، روزنامه‌نویس و اهل کار فرهنگی شدند. و چون با سرکوب نتوانستند ملت ایران و مقاومتش را از پای دربیاورند، حالا می‌خواهند با فریب و نیرنگ مقابله کنند».

خاتمی، ولایت‌فقیه را با شرک آشکار ”اراده برتر منتسب به وحی“ می‌خواند و به‌طرز مضحکی رژیم را ”دموکراسی وحیانی“ توصیف می‌کرد. دست آخر هم بدون هیچ رودربایستی «هر گونه سخنی از تغییر قانون اساسی» رژیم ولایت‌فقیه را «خیانت به ملت ایران» اعلام کرد و همه را به ایستادگی در برابر «کسانی که به شورش» ‌و «نفی و براندازی می‌خوانند»، ‌دعوت کرد (آذر 1379).

***

مسعود رجوی ـ تعریف استحاله و الزام رفرم در رژیم ولایت‌فقیه
در بهمن1377که دود و دم استحاله طلبی در ریاست‌جمهوری آخوند خاتمی بالا گرفته بود، ناگزیر به تعریف کلمه استحاله پرداختیم و گفتیم:
«کلمه استحاله یعنی دگرگونی و از چیزی به چیز دیگر تبدیل شدن.
از لحاظ فقهی و شرعیات، این دگرگونی اسباب تطهیر و پاک‌کننده هم هست یعنی شئ نجس و ناپاک (مانند سگ مرده‌ی که پس از سالیان در نمکزار به نمک تبدیل شده باشد) بر اثر استحاله و تغییر بنیادین و ماهوی، پاک می‌شود.
اما از نظر سیاسی، کلمه استحاله را مترادف با رفرم‌ و اصلاح‌پذیری به‌کار می‌بریم… … ….

-حال اگر بشود یک شئ قراضه و فرسوده را به‌نحوی تعمیر و اصلاح کرد که حداقل کارکردهای مطلوب را داشته باشد، کدام عقل سالم می‌تواند مخالف تعمیر کردن و اصلاح آن باشد؟
بر این اساس اگر بشود یک رژیم را هم طوری اصلاح کرد که با منافع اساسی مردم حداقل سازگاری را داشته باشد، در این صورت بنا را بر اصلاح آن می‌گذاریم، نه بر دور‌انداختن و براندازی.
-اما الزام استحاله رژیم آخوندی مشخصاً کنار گذاشتن و از دور خارج کردن بالفعل ولایت‌فقیه است. یعنی دست کم برای پرش از مادون سرمایه‌داری به سرمایه‌داری می‌باید ولی‌فقیه بالفعل کنار زده بشود. فراموش نکنیم که در رژیم ولایت و سلطنت مطلقه فقیه، مهار کردن هیولای ولایت به‌مثابه خنثی‌سازی و سپس دفع و کنارزدن آن است.
بنابراین، در جنگ جناحهای رژیم، پیشرفت جریان استحاله‌طلب به این‌معنی است که خاتمی باید خامنه‌ای (یعنی ولی‌فقیه و همه کاره رژیم) را بالفعل از دور خارج کند.

اگر بتواند این اخراج را محضری و قانونی بکند، یعنی قانون اساسی را عوض کند، کمال مطلوبش است. اگر هم نتواند، دست‌کم باید در عمل و بالفعل، دست ولی‌فقیه را کوتاه کند تا دیگر نتواند همه‌کاره باشد و حرف آخر را بزند.
اما کسی که می‌گوید استحاله واقعی نیست، مضمون حرفش این است که جریان شبه‌بورژوایی استحاله‌طلب نمی‌تواند ولی‌فقیه را با اختیارات گسترده‌ی که دارد کنار بزند. چرا؟ چون شورای نگهبان دست اوست، نیروهای مسلح دست اوست، انواع و اقسام بنیادها دست اوست، قوه قضاییه دست اوست، بنیاد به‌اصطلاح مستضعفان دست اوست، و خلاصه، قدرت بلامنازع سیاسی و اقتصادی و مذهبی و قانونی است، سیاست‌های نظام را تعیین می‌کند و ناظر بر اجرای آنهاست. جنگ و صلح را او اعلان می‌کند. ‌رئیس رادیو و تلویزیون را او منصوب می‌کند و…
-ملاحظه می‌کنید که فرق حرف ما با استحاله‌طلبان در این است که آنها به‌جای راه‌حل، سراب نشان می‌دهند و با توهم‌پراکنی حول خاتمی می‌خواهند رژیم را در تمامیتش حفظ و از سرنگونی در امان نگهدارند».

***

مسعود رجوی ـ تعریف و معیار تشخیص اصلاح‌طلبان واقعی
شورای ملی مقاومت ایران در بیانیه ۲۵فروردین۱۳۷۸حقایق بسیار مهمی را با مردم ایران در میان گذاشت که برخی از آنها را عمداً با شماره‌بندی جدید نقل می‌کنم تا معنی و تعریف و شاخص والزام اصلاح طلبی واقعی که همانا حذف ولایت‌فقیه یا دست کم خلع ید از او و برگزاری انتخابات آزاد بر اساس اصل حاکمیت مردم است، برجسته شود:
یکم- در سال ۷۷ماهیت و نقش خاتمی، که از این پیش‌تر توسط شورای ملی مقاومت خاطرنشان شده بود، بیش‌از‌پیش آشکار شد و به اثبات رسید که این آخوند فریبکار هرگز اهل اصلاحات و ایجاد رفرم نبوده و نیست.

خاتمی که به‌عنوان دست‌پرورده و شاگرد بهشتی مورد توجه و عنایت ویژه محافل استعماری است. بارها به صراحت اعلام کرده که به ولایت خامنه‌ای وفادار است و آن را «منتسب به وحی» می‌داند، حال آن که لازمه رفرم در نظام جبّار مذهبی حاکم بر کشور، حذف ولایت‌فقیه یا دست‌کم خلع ید عملی از ولی‌فقیه است.

دوم-بر همگان ثابت شده است که این نظام، به‌دلیل تضاد آشتی‌ناپذیرش با حاکمیت مردم و حقوق شهروندان، اراده و ظرفیت رفرم، گشایش، اصلاح و استحاله ندارد. بنابراین گسستگی‌های ناشی از دوره پایانی این رژیم، نشانه گشایش و استحاله نیست. تحولات و رویدادهای دوره ریاست‌جمهوری خاتمی هم نشان داده که باند او نه می‌خواهد و نه می‌تواند به رفرم سیاسی دست بزند. هدف واقعی این باند چیزی جز طولانی‌تر کردن عمر همین رژیم پیرامون «عمود خیمه نظام» نیست.

سوم- خاتمی، لاجوردی را «خدمتگزار مردم» و صیاد شیرازی را «سرباز فداکار اسلام و فرزند برومند ایران» می‌نامد؛ در تمامی زمینه‌های اساسی سرسپردگی خود را به ولایت خامنه‌ای اعلام می‌کند و بر قتلهای سیاسی و کشتار نویسندگان و روشنفکران سرپوش می‌گذارد.

چهارم- هم‌چنانکه مسئول شورا به کرات اعلام کرده است، اگر آخوندهای حاکم بر ایران و همدستانشان و همه آنهایی که به این رژیم نامشروع چشم دوخته‌اند، منکر حمایت اکثریت عظیم مردم ایران از این مقاومت هستند، می‌توانند بخت رژیم را در برابر شورای ملی مقاومت ایران در یک انتخابات آزاد برای ریاست‌جمهوری، بر اساس اصل حاکمیت ملت‌ (و نه ولایت‌فقیه) یا در انتخابات مؤسسان، با تضمینهای کافی و تحت نظر ملل متحد، به آزمایش بگذارند. بنابراین باز هم تکرار می‌کنیم که این مقاومت خونبار توان و ظرفیت آن را هم دارد که برای اثبات مشروعیت خود و تعیین‌تکلیف نهایی با دشمن، به هر نوع آزمایش مسالمت‌آمیز از قبیل همه‌پرسی یا انتخابات آزاد با تضمینهای محکم بین‌المللی تن دهد تا عدم مشروعیت رژیم ضدبشری را در تمامیتش به همگان اثبات کند.

پنجم - شورای ملی مقاومت ایران معیار تشخیص استحاله‌طلبان قلابی از اصلاح‌طلبان واقعی را تحمیل کردن انتخابات آزاد بر اساس اصل حاکمیت مردم به رژیم می‌داند. پس خاتمی یا هر کس دیگری که مدعی اصلاح‌طلبی است، باید در سر لوحه برنامه خود بر نفی ولایت‌فقیه و ضرورت برگزاری انتخابات آزاد تکیه کند. کسانی که با شیادی، اعتراضهای سیاسی و حرکات نظامی جنبش مقاومت را همسویی با «انصار حزب‌الله» و در جهت تقویت جناح غالب رژیم اعلام می‌کنند، رذیلانه در پی کتمان همین حقیقت‌اند.

ششم-بنا بر همه تجارب جهانی، رفرم و اصلاح واقعی در هماهنگی با اپوزیسیون انقلابی و با تکیه به این نیرو صورت می‌گیرد. رفرمیست واقعی، در مبارزه علیه استبداد مذهبی، با شورای ملی مقاومت همسوست. وگرنه ادعای اصلاح‌طلبی، گشایش یا طلب «جامعه مدنی» حرفی پوچ و ادعایی میان‌تهی خواهد بود.

هفتم-آخوند خاتمی هم اگر رفرمیست واقعی می‌بود می‌توانست از حرکات سیاسی و نظامی جنبش مقاومت و حرکات رادیکال مردمی، بهترین استفاده را برای کنار زدن ولایت‌فقیه و پیش‌بردن اصلاحات ببرد.

هشتم-اما فرصت‌طلبان و فرومایگان دنیای سیاست با مخدوش کردن مرز بین رفرمیستهای قلابی و اصلاح‌طلبان واقعی و با جازدن خاتمی به‌عنوان اصلاح‌طلب، این ادعای سخیف را مطرح می‌کنند که گویا جنبش مقاومت بازنده اول تحقق یک رفرم سیاسی است و به این خاطر دست به مبارزه انقلابی زده است. در حالی که مقاومت ایران که برای خواستهای اساسی مردم ایران یعنی استقلال، آزادی، دموکراسی، پیشرفت، صلح و عدالت مبارزه می‌کند، از رفرم و اصلاح و هر گونه گشایش سیاسی استقبال می‌کند و با ایمان به حقانیت راهی که انتخاب کرده است، برنده اول چنین روندی، که لاجرم به سرنگونی رژیم استبداد مذهبی منتهی می‌شود، خواهد بود.

نهم-خواست مقدم و عاجل مردم ایران آزادی و حاکمیت مردمی است و این جز از طریق طرد کامل رژیم ولایت‌فقیه و تمامی دسته‌بندیها و باندهای درونی آن صورت نخواهد گرفت. این خواست به همان‌گونه که در بیانیه ملی ایرانیان آمده است، «خط قرمز پیکار آزادی به‌شمار می‌رود. عبور از این خط قرمز که حصار حیاتی و مرزبندی ملی ایرانیان در برابر حاکمیت آخوندی است، هر فرد یا جریان سیاسی را، هر چند سابقه یا داعیه مخالفت با رژیم داشته باشد، از جرگه مخالفان رژیم خارج و به ورطه خیانت می‌کشاند».

دهم-بیانیه ملی ایرانیان، که مصوبه شورای ملی مقاومت ایران است، از ارزشمندترین سندها و مصوبات مقاومت شمرده می‌شود که یکایک حروف و کلمات آن با رنج و خون شهیدان و رزم پیگیر و استوار رزم‌آوران و اعضا و پشتیبانان این مقاومت سرشته شده است. از این‌رو بیانیه ملی، که با مرزبندیهای اساسی خود هویت سیاسی ایرانیان میهن‌دوست و آزادیخواه را تعریف و مشخص کرده است، معیار تشخیص دوست از دشمن و مبنای قابل اتکای تنظیم‌رابطه با همه افراد و جریانهای سیاسی و جذب و دفع نیروهاست.

***

مسعود رجوی ـ اگر خاتمی در برابر ولی‌فقیه می‌ایستاد
راستی اگر با همین شاخص و معیاری که در مورد اصلاح‌طلبان واقعی گفتیم، خاتمی در 8سال ریاست جمهوری، در رأس بوروکراسی عظیم الجثه دولتی در ایران، با دریایی از امکانات، درصدد نفی ولایت‌فقیه یا خلع ید و کوتاه کردن دست آن بود، چه می‌شد؟
اگر «هر گونه سخنی از تغییر قانون اساسی» رژیم ولایت‌فقیه را «خیانت به ملت ایران» نمی‌دانست، اگر از برگزاری انتخابات آزاد دفاع می‌کرد و اگر تمام همّ و غمّ خود را برای لیست‌گذاری و بمباران و انهدام نیروی محوری اپوزیسیون، آن هم با میلیاردها دلار رشوه، صرف نمی‌کرد، چه می‌شد؟

جواب به‌سادگی این است: صرفنظر از گذشته ننگین اش، صرفنظر از همه جنایتهایی که مرتکب شده بود، صرفنظر از مسئولیتش در قتل‌عام زندانیان سیاسی و صرفنظر از شراکت و تبلیغ برای فرستادن ۴۵۰هزار دانش‌آموز زیر ۱۸سال به جبهه‌های جنگ ضدمیهنی در مقام رئیس ستاد تبلیغات جنگ، که خودشان اکنون می‌گویند ۳۶هزار نفر از آن دانش‌آموزان در میدانهای مین یا بطرق دیگر قربانی شدند، بله صرفنظر از همه اینها:
اولاً-می‌توانست خط اصلاحات واقعی را با استفاده از همه امکانات بالفعل و بالقوه داخلی و بین‌المللی پیش ببرد.
ثانیاً-می‌توانست توده مردم را بسیج کند، به میدان بیاورد و پیشروی خود را تضمین کند. اما همه دیدند که به‌عکس، قیام دانشجویان در تیر1378را که بهترین فرصت بود، جریان انحرافی خواند. راه سرکوب آن را هموار کرد و با ولی‌فقیه همدست شد.
ثالثاً-به هر میزان که از ولایت‌فقیه فاصله می‌گرفت و در مقابل ولی‌فقیه می‌ایستاد، شورای ملی مقاومت، همین مجاهدین خلق و همین خلق ستمدیده، بدون هر گونه چشمداشت به اضعاف به حمایت و تقویت او می‌شتافتند. تجربه‌یی که سی سال پیش در ریاست‌جمهوری بنی صدر همگان به چشم دیدند. در مورد موسوی و فاصله گرفتن خواسته یا ناخواسته، و فهمیده یا نفهمیده او از ولایت‌فقیه هم، همین‌طور است و بعداً توضیح خواهم داد.

***

مسعود رجوی ـ یک یادآوری تاریخی
یادآوری می‌کنم در حالی‌که مجاهدین و پشتیبانان آنها، نخستین انتخابات ریاست‌جمهوری رژیم را تحریم کردند، اما باز هم به امید مسالمت و برای اصلاح این رژیم یا دست‌کم آزمایشی دیگر در همین مسیر، در حمایت و تقویت بنی صدر، صمیمانه و صادقانه از چیزی فروگذار نکردند. برای بنی صدر، چه در مقام رئیس‌جمهور و چه بعد از عزل او توسط خمینی، تا پای جان مایه گذاشتند. اما افسوس که عاقبت به ورطه خیانت درغلتید و نشریه‌اش هم در خارجه، طابق النعل بالنعل، به رله کننده اطلاعات آخوندها علیه مجاهدین تبدیل شد.

عکس ملاقاتهای او با مأموران پیشانی سیاه اطلاعات آخوندها بعد از شبه کودتای ۱۷ژوئن در فرانسه، شهادت دادن در برابر سرویس اطلاعات فرانسه علیه مریم، شرکت در 2دادگاه مأموران اطلاعات آخوندها در فرانسه برای شکایت و شهادت دادن دروغین علیه مجاهدین، و ارتزاق ننگین از فیلترینگ وسانسور اینترنتی که تجهیزات و آموزش آن را گرداننده نشریه بنی صدر برای مأموران وزارت اطلاعات که به آلمان می‌آمدند، تأمین می‌کرد، به‌راستی منزجرکننده است. آن هم برای کسی‌که مدعی آزادی بیان است و روزگاری در کنار مقاومت ایران بود و از 30تیر سال1360تا پایان سال 1362در جایگاه رئیس‌جمهور شورای ملی مقاومت قرار داشت. علاوه بر این، ملتزم به حفظ حرمت این جایگاه بود، چرا که «مشروعیت خود را تماماً از مقاومت عادلانه مردم ایران علیه رژیم ارتجاعی خمینی و خونبهای رشیدترین فرزندان مجاهد و مبارز این میهن علیه دیکتاتوری و وابستگی کسب می‌کند» (ماده 2فصل اول– برنامه شورای ملی مقاومت و دولت موقت جمهوری دموکراتیک اسلامی ایران)

شگفتا که مجاهدین جان او را از چنگال خمینی و لاجوردی و از ندامت تلویزیونی نجات دادند. وقتی که او در تهران به پایگاه ما آمد، من اشرف را موظف کردم که اگر حمله‌یی برای دستگیری بنی صدر صورت بگیرد، پاسداران خمینی ابتدا باید از روی جسد او و طفل شیرخوارش و جسد تمام برادران وخواهرانمان که در این پایگاه بودند بگذرند… اما بنی صدر پس از 17ژوئن، فرصت رابرای خنجر زدن به مریم که در زندان فرانسه بود و برای خنجر زدن به مجاهدین، با پیکرهای سوخته در خارجه و پایگاههای بمباران شده در عراق، از دست نداد.

به‌راستی که هم خطی و اشتراک عمل با مزدوران اطلاعات آخوندی و سرویس ذیربط فرانسوی علیه مریم و اقامتگاه رئیس‌جمهور برگزیده مقاومت و پناهندگان مجاهدین، با آن همه پرونده‌سازی و احکام اخراج و تبعید، زشت‌ترین و شنیع‌ترین کار است. به‌ویژه که رژیم و مزدورانش به صراحت می‌گویند که در فرانسه هم خواستار بستن مقر شورای ملی مقاومت ایران و اقامتگاه رئیس‌جمهور برگزیده آن و تکرار همان جنایتها و فشار و سرکوبی هستند که در قرارگاه اشرف از طریق دولت عراق انجام شد.

***

مسعود رجوی ـ یادآوری ضروری دیگر
بحث که به این‌جا رسید، یادآوری دیگری را درباره این قبیل بیشرافتیها ضروری می‌بینم تا دیگر کسی جرأت تعرض به امنیت و سلامت پناهندگان را که بدون تردید سلسله جنبان آن اطلاعات رژیم آخوندها در ارتباط با سرویسهای ذیربط است، به خود ندهد.

ماجرای اخراج 14تن از مجاهدین و اعضای مقاومت ایران از فرانسه به گابن در سال 1366را که سرانجام با یک اعتصاب طولانی در کشورهای مختلف جهان پایان پذیرفت همه می‌دانند. در همان زمان، لیبراسیون این «وجه المصالحه» قرار دادن پناهندگان و اخراج مجاهدین را «بیشرفانه» توصیف کرد (لیبراسیون-25دی 1366).

قبل از آن در سال 1365و اواخر 1364شیراک نخست‌وزیر وقت فرانسه معاملات و زد و بندهای خود را با رژیم از جیب مقاومت ایران آغاز کرده بود. اریک رولو، روزنامه‌نگار مشهور و سفیر سابق فرانسه در تونس، بعدها در دی‌ 1380، فاش کرد که فرستادگان شیراک در تهران در مذاکره با رفیق‌دوست، نه فقط ”اخراج مسعود رجوی“ را پذیرفتند، بلکه «حتی به‌طرفهای ایرانی خود گفته بودند که اگر بخواهید می‌توانید اشخاصی از مخالفانتان را هرکجا که خواستید و توانستید بربایید و ما چشمانمان را خواهیم بست». (مصاحبه با RFI، 8ژانویه 2002)

ضمناً در 13فروردین 1365که هنوز به عراق منتقل نشده بودیم، بمبی در اطراف محل اقامتمان منفجر شد که مقامهای رسمی آن را به‌طور مضحکی به یک ”مارگیر“ یا ”یک آدم بدخواب“ نسبت دادند! در همین ایام، باند تبهکار معروف به اقلیت نیز برای اخراج من از فرانسه به برخی اقدامات مشابه با آنچه اکنون مأموران اطلاعات رژیم علیه مریم و اقامتگاه او در اورسور اواز انجام می‌دهند، دست می‌زدند.

***

به قسمتهایی از واکنش و اطلاعیه شورای ملی مقاومت ایران در اول اردیبهشت سال 1365در همین باره که من خلاصه می‌کنم، توجه کنید:
«باند تبهکار معروف به اقلیت… طی روزهای 28اسفند 64تا 25فروردین ۶۵به نمایشهای نفرت‌انگیز و اقدامات ضدانقلابی دیگری علیه مقاومت مردم ایران در مقر شورای ملی مقاومت و محل اقامت مسئول این شورا دست یازید که انزجار عمیق عموم هموطنان شرافتمند و آگاه ما را برانگیخته است…

-شورا حرکات تبهکارانه این باند در شهرک اور-سوراوآز را در ردیف تمهیدات و توطئه‌های رژیم خمینی دانسته و آن را در راستای اعمال تروریستی پاسداران جنایت‌پیشه خمینی (که تا کنون خود آنها قادر به انجام آن نبودند) تلقی می‌کند. حرکات مزبور موجب تشنج در این شهرک شده و راه را برای اقدامات تروریستی و بمب‌گذاری بعدی هموار نموده است… بدین ترتیب باند نامبرده در شرایط کنونی به مناسب‌ترین وسیله و آلت دست جریانهای ارتجاعی و استعماری علیه مقاومت دوران ساز مردم ایران تبدیل شده است…
- این باند برای رسیدن به هدف ناپاک خود حاضر است به هر شیوه ضدانقلابی و ضدبشری دست بزند و درصف عاملان و مجریان جریانهایی عمل کند که رشد و اعتلای داخلی و بین‌المللی مقاومت مردم ایران برای آزادی و صلح و استقلال مانع تحقق مقاصد شوم آنهاست.
-خواست جلوگیری از فعالیت مبارزاتی مسئول شورای ملی مقاومت در فرانسه، سلب حفاظت یا اخراج او، خواست رژیم خمینی، خواست ضدانقلاب مغلوب و خواست حامیان بین‌المللی آنان می‌باشد که اکنون توسط این باند منحط عنوان می‌شود.
-نباید از یاد برد که حرکات مشمئزکننده باند مزبور تجاوز آشکار به حقوق هم میهنان پناهنده ماست و بازتاب آن حریم پناهندگی سیاسی را نیز در تمامیتش مخدوش می‌کند.

-شورای ملی مقاومت ایران… اطمینان دارد که مردم ایران هیچ‌گاه تشبثات جنایتکارانه باند مزبور را برآنان نخواهند بخشید و اینان بایستی در برابر مردم محروم و ستم دیده ما پاسخگو باشند و در معرض داوری قرار گیرند.
-شورای ملی مقاومت سقوط این باند توطئه‌گر به ورطه این‌گونه اعمال ضدبشری و موضعگیری در برابر آن‌ را یک سرفصل کیفی در روابط نیروهای سیاسی ایران می‌شناسد و از این‌رو وظیفه کلیه نیروها و شخصیتهای معتقد به آزادی و استقلال ایران می‌داند تا به منظور تأمین سلامت و روابط انسانی ایرنیان در خارج از کشور و تضمین حد‌اقل حقوق پناهندگی سیاسی، اعمال اخیراین باند خا‌ئن و ضدانقلابی رامحکوم نمایند».

***

و این هم خلاصه پیام خودم به تاریخ 4اردیبهشت سال65:
با قدردانی از هوشیاری سیاسی و تشکر از توجهات و عواطف پاک کلیه رفقا، دوستان و خواهران و برادران عزیزمان، نکات زیر را به‌مثابه وظیفه ایدئولوژیکی و اخلاقی خود به‌عرض عموم هم‌میهنان گرامی می‌رسانم:
1-تاآنجاکه به این‌جانب مربوط می‌شود، نه در حال حاضر و نه در آینده، شخصاً هیچ شکوه و شکایتی از عاملان فرومایگی‌های اخیر در حوالی محل سکونت خود نداشته و نخواهم داشت.

2- به‌خصوص از خواهران و برادران مجاهدم در اتحادیه انجمنهای دانشجویان مسلمان خارج کشور و عموم حمایت‌کنندگان ارجمند مجاهدین درخواست و استدعا می‌کنم در برابر تحریکات، توهینات و تعرضهای باند تبهکار حداکثر بردباری و خویشتن‌داری را به‌خرج داده و تاآنجاکه امکان‌پذیر است از هر گونه مقابله‌ به مثل اجتناب ورزند.

3- به تبهکاران نیز توصیه می‌کنم بیشتر از این در کام دشمن ضدبشری فرو نرفته و با تبرّی و دست شستن از اقدامات جنایتکارانه گذشته و حالشان و با قطع مشترکات سیاسی و اتحاد عمل عینی خود با دیکتاتوری خون‌آشام خمینی، از پیشگاه خلق قهرمان ایران عذر تقصیر بخواهند و به جبهه خلق و مقاومت بازگردند. در این صورت البته بدیهی است که عاری از پیوندها و مشترکات ارتجاعی و استعماری، ابراز مخالفت و هر گونه شعر و شعار علیه شورای ملی مقاومت، علیه مجاهدین و شخص این‌جانب حق مسلّم و غیرقابل انکار آنهاست و حتی مجاز خواهند بود با هر تعداد که می‌خواهند نه فقط به حوالی محل سکونت بلکه به ”داخل“ خانه ما نیز بیایند و هرچه می‌خواهند تظاهرات کنند.
آیا خفّت و خواری بیشتر از این متصور است که کسی به جای مردم و زحمتکشان و کارگران وطن خودش ایران، از کشور خارجی و بالاخص از محافل افراطی دست‌راستی و نژادپرست آن بخواهد که از ”تکرار دراماتیک تاریخ در ایران“ جلوگیری کنند؟ آن هم با درخواست بیرون راندن مسئول مقاومتی با دهها هزار شهید و بیش از یکصد هزار اسیر (و نه درخواست قطع رابطه با رژیم خمینی و اخراج چماقداران و تروریستهای رژیم او).
به آنها توصیه می‌کنم به‌جای درخواست جلوگیری از ”تکرار دراماتیک تاریخ در ایران“ از اجنبی و دخیل بستن خود به درخت و نیمکت شهرداری محل، چنین درخواستهایی را تنها از مردم میهن خود به‌عمل آورند. کمااین‌که این‌جانب از سوی مقاومت سراسری و از سوی عموم شهیدان و اسیران و رزمندگان مجاهد خلق با وثیقه خون و شرف و مبارزه مسلحانه انقلابی سوگند می‌خورم که ”تاریخ دراماتیک“ دجّالیت و جنایت (چه تحت نام اسلام و چه تحت نام مارکسیسم و پرولتاریا یا هر دستآویز دیگر) هرگز در ایران تکرار نخواهد شد.

4- مقاومت تاریخی و غرقه‌بخون خلق در زنجیر ایران، راه خود را پیوسته از میان آتش و دسیسه و خون به سوی قلّه رهایی باز نموده و حقانیّت و اصالت خود را دقیقاً در مقابله با سلسله‌‌یی مستمر از توطئه‌های ارتجاعی و استعماری به اثبات رسانده است.
از این حیث، خمینی و متحدان رنگارنگ او و دیگر دشمنان صلح و آزادی و استقلال ایران بدانند که هرگاه لازم باشد من نیز همانند سایر رزمندگانمان در داخل کشور که هرگز در یک جا ساکن نیستند، کوچه به کوچه و شهر به شهر به‌دنبال مقصد بزرگ مردم ایران که همانا کسب آزادی و استقلال و حاکمیت مردمی است، طی طریق خواهم نمود. و این مسیر جز بر اعتلای باز هم بیشتر مقاومت و افشای بیش‌از‌پیش ماهیتها و جز بر تعمیق مرزبندیهای انقلاب نوین خلق قهرمان ایران نخواهد افزود».

***

9سال بعد در سال 1374سخنگوی سازمان چریکهای فدایی خلق ایران آقای مهدی سامع در اطلاعیه 20آذر1374
به‌نقل از جزوه‌یی از جانب جداشدگان از همان باند تبهکار، درباره سردسته همین باند اعلام کرد که فرد مزبور «با مأموران ساواما در ارتباط بوده» و دارای «رابطه صمیمانه با افراد ساواما، مسئول خانه ایران و مسئولان بانک سپه و ملی در پاریس» بوده است. همچنین یکی از افراد گوش به‌فرمان او «یکی از عوامل اطلاعات سپاه در شهر سقز را از ایستگاههای بازرسی تحت کنترل ارتش عراق عبور داده و به کرکوک آورده…» و بالاخره این‌که خود او «در یکی از هتلهای پاریس، با یکی از مسئولان ساواما، حدود یک‌سال پیش، ملاقات و به مذاکره پرداخته» و «نقش پاک کردن» دلارها را برای یکی از دلالان اسلحه رژیم ملاها برعهده داشته است.

سازمان چریکهای فدایی خلق ایران همچنین در اطلاعیه بعدی خود در 7دی 1374بر زد و بندهای سردسته باند مزبور «با عوامل اطلاعاتی رژیم و سرویسهای جاسوسی خارجی» تأکید کرد.
به این ترتیب، بار دیگر روشن شد که اقدامات کثیف سال 1365علیه مسئولان و مقر مقاومت ایران ”فی سبیل الله“ یا از سر ”عزم و عرق پرولتاریایی“ آن هم در حومه پاریس نبوده و نیست!
 
***

 

مطالعه سایر قسمتها: